تبليغاتX
از نو

از گاندی نقل شده که هشت خطای فاحش به خشونت می انجامد : 1)ثروت بدون تلاش ، 2)لذت بدون وجدان ،3)معرفت بدون شخصیت ، 4)تجارت بدون اخلاق ، 5)علم بدون انسانیت ، 6)عبادت بدون ایثار ،7)حقوق بدون مسئولیت ، 8)سیاست بدون اصول .

منبع : آسیب شناسی  اجتماعی ، رحمت ا... صدیق سروستانی ،انتشارات سمت ، ص 133.

نوشته شده توسط اعظم در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت | لینک ثابت |

آیا تا کنون چنین حسی را داشته اید حسی از ناتوانی ، ناتوانی در انجام عملی ، آن هم عمل دروغ گفتن ، شده است بین دروغگویان گیر کرده باشید واگر بخواهید از مهلکه جان سالم به در برید باید دروغ بگویید و بلد نباشید . یک روز کاری با خودتان تصمیم بگیرید حالا که مرا یابو فرض کرده اند و هی دروغ به خوردم می دهند و تو از این که بخواهی همکارانت را به وضوح به دروغ متهم کنی یا وانمود کنی که دروغگویند و دلش را نداشته باشی نه که از ترس بلکه از شرم ، از شرمی که همیشه خانواده نامش را مردمداری گذاشته و یادت داده است . نامش را عدم گستاخی در روابط با آدمهای دیگر گذاشته ، نامش را حجب و حیا و نامش را نرنجاندن کسی  ........... و بعد برای اینکه از شر دروغ های ریز و درشتشان رها شوی تصمیم بگیری مثل خودشان رفتار کنی اما اما نتوانی هر چه به مغزت برای جور کردن دروغی در مورد موضوعی  فشار بیاوری بعد به زور  کلمات دروغ را در ذهنت سر هم کنی و آخر سر همه آنچه که راست است و دروغ نیست از زبانت جاری شود !
 چه بدبختی بزرگی است بین این آدمها بودن و چه بدبختهای بزرگی هستند  این دروغگویان ! چنان دروغگویی جزئی از ذهنشان و گفتارشان شده است که حتی در موارد بسیار غیر ضروری هم دروغ می گویند حتی در موارد بسیار جزئی هم دروغ می گویند خدا عاقبتمان را با این آدمها به خیر کند !

نوشته شده توسط اعظم در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت | لینک ثابت |

 آیا تا کنون چنین حسی را داشته اید حسی از ناتوانی ، ناتوانی در انجام عملی ، آن هم عمل دروغ گفتن ، شده است بین دروغگویان گیر کرده باشید واگر بخواهید از مهلکه جان سالم به در برید باید دروغ بگویید و بلد نباشید . یک روز کاری با خودتان تصمیم بگیرید حالا که مرا یابو فرض کرده اند و هی دروغ به خوردم می دهند و تو از این که بخواهی همکارانت را به وضوح به دروغ متهم کنی یا وانمود کنی که دروغگویند و دلش را نداشته باشی نه که از ترس بلکه از شرم ، از شرمی که همیشه خانواده نامش را مردمداری گذاشته و یادت داده است . نامش را عدم گستاخی در روابط با آدمهای دیگر گذاشته ، نامش را حجب و حیا و نامش را نرنجاندن کسی  ........... و بعد برای اینکه از شر دروغ های ریز و درشتشان رها شوی تصمیم بگیری مثل خودشان رفتار کنی اما اما نتوانی هر چه به مغزت برای جور کردن دروغی در مورد موضوعی  فشار بیاوری بعد به زور  کلمات دروغ را در ذهنت سر هم کنی و آخر سر همه آنچه که راست است و دروغ نیست از زبانت جاری شود !                                                                        چه بدبختی بزرگی است بین این آدمها بودن و چه بدبختهای بزرگی هستند  این دروغگویان ! چنان دروغگویی جزئی از ذهنشان و گفتارشان شده است که حتی در موارد بسیار غیر ضروری هم دروغ می گویند حتی در موارد بسیار جزئی هم دروغ می گویند خدا عاقبتمان را با این آدمها به خیر کند !

نوشته شده توسط اعظم در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت | لینک ثابت |

جنگ . مقدس نیست ، این بماند که خیلی ها از اسم شهید و شهادت سالهاست که سو استفاده می کنن و نفعش رو می برن هنوز دوران نا امن کودکیهام رو از یاد نبردم روز هایی که در ذهن کوچکم می نشست که شهید آوردن و من با اون سن وسال  کم همش تو تشییع جنازه بودم و اطرافم پر از گریه و زاری ،  با اینکه 4 سالم بیشتر نبود ولی صورت زیبای عمو رو از یاد نبردم سرباز بود و راهی جنگ ، من دردانه عمو بودم به گفته بزرگترها  همیشه سوار موتور همه جا می رفتیم زمانی که عازم می شد و با چه زاری ای ازش جدا می شدم ، عمو کوچیکتره هم 16 17 سال بیشتر نداشت که راهی جبهه شد هیچ جوره نتوتنستن جلوش رو بگیرن که نره ، اون هم می رفت این وسط من و مامان و داداش کوچیکه می موندیم تنها ،  و پدری که امروز این برادرش رو خونین و مالین از جنگ می آوردن فردا اون یکی رو. امروز این یکی دچار بیماری خونی وحشتناکی می شد و فردا اون یکی که باید راهی تهران می شد  بعد ها بابا از زبان عمو تعریف کرد که گاهی جسد های کشته شده دو طرف جنگ برای چند روز بین دو جبهه باقی می مونده و بوی تعفن می گرفته همین ها باعث خیلی بیماریهای دیگه می شده ، یکی دیگه از خاطراتی که بابا از زبون عمو تعریف می کرد این بود که تو یک عملیات خیلی سخت که به شدت هم ایرانیها تلفات دادن خمپاره ای یکی از همرزمهای عمو رو چنان متلاشی می کنه که تکه ای از جگر اون رزمنده تو صورتش می خوره بعد از اون عملیات اونقدر وضع روحی اش خراب می شه که می فرستنش خونه و بعد از مدتی که حسابی درمان می شه دوباره داوطلبانه خودش برمی گرده جنگ و اون دفعه آخرش بوده و دیگه زنده برنمی گرده ، شنیدن همچین چیزهایی مثله دیدن فیلم وحشتناکی است که به نظر قابل باور نیست  ، عمو بزرگه که شهید شد چند ماه بعدش خبر قبولی کنکورش هم می گفتن که اومده بوده ، از دست دادنش واسه من از همه سخت تر بود مامانم تو فک و فامیلهای بابام بهترین یار و یاورش رو از دست داده بود ، عمو کوچیکه شیمیایی شد  وسط جنگ ماسکش رو می ده به یک بچه و تموم شیمیایی بدنش رو گرفت برای همیشه ، تو جنگ که کسی به داد کسی نمی رسید تا شد بعد از جنگ نه مثل خیلی ها  بود که بخواد  به حاطر شیمیایی بودنش استفاده کنه نه چیزی حتی درمانش رو هم هیچ نهادی به عهده نگرفت اون دیگه نمی تونست کار کنه و خرجیشو در بیاره همه اینها هم دلیل داشت برای اینکه عمو واسه کشورش رفته بود ، واسه آ. خوندا که نرفته بود حالا هم حاضر نبود به کسی باج بده رفته بود کلی فحش بار آ. خوندا کرده بود و با اون حرفهاش همه چی تموم شد  جانباز 70 درصد به حساب می اومد همه اونها یی که درصدشون از اون کمتر بود خونه و ماشین و حقوق ماهیانه و هزار دنگ و فنگ دیگه نصیبشون شد که البته من اون امتیازات رو هم حقشون می دونم ولی برای عمو خبری نبود و حالا که دیگه تو دهه چهار زندگیش هست هنوز هم بابابزرگ پیر خرجش رو می ده ! بله جنگ یعنی این ؛ یعنی از هم پاشیدن و نابود شدن زندگی ها ، یعنی رو حهای آسیب دیده ای که هیچی درمانشون نمی کنه وشاید تبعاتش تا چندین نسل رو درگیر کنه .  هر وقت آژانس شیشه ای رو می بینم یاد عمو کوچیکه می افتم آدم مرده ای که سالها نفس می کشه و از بس که حکومت اسمشون رو تو بوق و کرنا کرد و از اسمهاشون سو استفاده کرد همین مردمی که شاید امنیت اون زمان و این زمانشون رو مدیونشونن تا اسمی از جنگ و جبهه و شهادت میاد انگار که کسی ارث باباشون رو خورده باشه یا کسی حقی رو ازشون ضایع کرده باشه ناراحت می شن و رو بر می گردونن ، گر چه باز هم بهشون حق می دم نه اینکه حق همچین کاری رو دارن نه حق می دم که دلخور باشن حق می دم که احساس می کنن چیزی از زندگیشون داره به این اسم تباه می شه ولی اون که از جون و زندگیش در این راه داده که تقصیر نداره ولی خیلی ها متوجه نیستن !

آری با تمام وجودم به این جمله " جنگ مقدس نیست . " معتقدم .

پ ن : این مطلب رو همین زمانها یعنی اوایل شهریور ماه 87 نوشتم اما هر کار کردم نتونستم بذارمش تو وب لاگ نمی دونم انگار اونقدر در اون لحظه نوشتنش  برام تلخ بود که گذاشتنش واسه خوندن عموم هم دردناک بود .

نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت | لینک ثابت |

به به دلمان شاد شد  از اینکه پنبه رشته مان هم زده شد. ما غلط بکنیم کتابهای جامعه .شناسی بخوانیم ما غلط بکنیم از اینترنت مقاله به زبان انگلیسی آن هم از نو اجتماعی اش بگیریم ما سعی می کنیم سر کلاسها به جای علوم اجتماعی از الهیات و عدالت حرف بزنیم تا وقت کلاس تمام شود بعد به دانشجو ها می گوییم شما کتابهای دینی دوره دبیرستانتان را هم برای  درس امتحان نظریات جامعه شناسی بخوانید و مرور کنید سر امتحان به جای عقاید ملهدانه و مفسدانه آن مارکس خدانشناس وآن وبر سرمایه دوست و آن هابرماس منتقد یاوه گو که هی می گوید گفتمان گفتمان و آن گرامشی پدر سوخته که هی دم از هژمونی می زند و آن ماکوزه که می خواهد انقلاب .مخملی خود را با جوانان و زنان به پیش برد و آن بوردیو بی لیاقت که با آن همه کلمات قلمبه سلمبه و هزار من کاغذی که  سیاه کرده  می خواهد مردم را به داشتن کتاب و مجله و فیلم و سینما رفتن و موزه رفتن تشویق کند و اسمش را می گذارد سرمایه ، آن فمینیستها.ی مفسد اخلاقی  را بگو که می خواهند به بهانه دفاع از حقوق زنان فساد را ترویج کنند آن پارسونز پدر سالار را بگو که می خواهد کمی ما را با حرفهای خوبی چون ماندن زن در خانه  گول بزند واز طرف دیگر هی به این ایدئولوژیهای جامعه. شناسی نظم می دهد و قوتش می بخشد فکر کرده ما گولش را می خوریم ! آری به جای همه این چرندیات ما چیز های دیگری به دانشجو ها ، به نسلهای آینده و به بچه های این سرزمین یاد خواهیم داد تا متهم  به ترویج تفکرات غربی نشویم  ما به آنها از عدالت خواهیم گفت اما عدالتی که با گرفتن حق مظلوم از ظالم به دست آید ما به آنها انتقاد را خواهیم آموخت  انتقاد منصفانه ، ما به آنها تحمل و مدارا را خواهیم آموخت گوهر گرانبهایی که این روز ها کم یافت شود  ما به آنها تفکر را خواهیم آموخت  فکر کردن و هر چیزی را چشم و گوش بسته نپذیرفتن ما به آنها انسان بودن را خواهیم آموخت  

شاید بتوانند جلوی تدریس نظریات غربی را بگیرند اما آیا می توانند بگویند فکر نکنید ، انسان نباشید ، در دلتان آرزوی عدالت و آزادی نکنید آری در ذهنها و دلهایمان فکر می کنیم آرزو می کنیم و روزی خواهد رسید که جامه عمل بپوشد هر آنچه انسانی ، اخلاقی و نیکی است .   

آنچه جامعه.شناسی را چنین ترسناک می کند نه در جامعه ما بلکه در همه کشور هایی که قدرت طلب اند و آزادی بیان را بر نمی تابند همین نوک تیز انتقادی اش است و بدیهی نشمردن هر انچه هست  !

نوشته شده توسط اعظم در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت | لینک ثابت |

شوهر دوستم مهندس معدن است و خوب در معدن کار می کند : می گفت : رئیسشان زن است و تمام بخش ، مرد . خوب برای مدیریت هم کمی دستورات و و کنترل لازم است اما آیا مرد ایرانی در جامعه  مردسالار ما حالا گرچه همه از نوع مهندسش هم  باشند تاب و تحمل رئیس زن را دارند ؟ شوهر دوست می فرمودند "پشت سر این خانوم او را با چنان القاب رکیک و زننده ای صدا می کنند من که مرد هستم احساس شرم می کنم و هر چه بهشان می گویم مگر خارو مادر از خودتون ندارید و حخالت بکشید اما کو گوش شنوا !من که اشکالی و رفتار نا مناسبی ندیده ام اما به صرف زن بودنش مورد غضب همکاران نا محترم بنده  است " . خوب این همه ذکر خاطره و روده درازی کردم که بگویم آیا این بدعت رئیس الدوله در آوردن وزیر زن آن هم از نوع آجر .لو با همه ضد حقوق  زن بودنش آیا نمی تواند این روحیه عدم پذیرش زن در ارکان بالای قدرت و مدیریت را بشکافد و پذیرشش را برای آیندگان هموار کند به نظرم اگر وزیران زن هر چقدر هم گند بزنند ، بی سوادیشان از بقیه وزرای همکار شان که فقط جنسیتشان مرد است بیشتر نیست ! پس شمشیر ها را از غلاف برای گردن زدن چنین ایده ای بیرون نکشیم .  به شخصه که فکر می کنم اگر یک نفر بتواند این بدعت را بگذارد همین احمد نژاد است حالا نامش را هر چه می خواهیم بگذاریم : خودنمایی  در اهمیت دادن به زنان ، باز هم  عوام فریبی ، با ج دادن و .....

نوشته شده توسط اعظم در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت | لینک ثابت |

به راستی که چه خوب گفته است در مورد جامعه بی اخلاق  ما . غیر از مردمانمان که به این بی اخلاقی عادت کرده اند تلویزیونمان دیگر کوس بی اخلاقی خود را خود می زند ! یکی از نمونه های بسیار بسیار کوچکش این جمله است ، مثلن هر وقت می خواهد راجع به مردم چین ، کره یا ژاپن خبری بدهد چنین می گوید "، امروز رئیس جمهور این چشم بادامی ها چنین گفت " آخر اسم این نحو بیان کردن را چه می شود گذاشت قربان چشم های درشت شما و آن رئیس جمهور مورد قبول تلویزیون شما! آخر باید به که اعتراض کرد اگر بخواهند در جایی از دنیا به جای آنکه بگویند ایرانیها بگویند این کله سیاهها یا این ریشو ها یا  این کلاغ سیاهها ما چه می کنیم و چه می گوییم ما نه به خود نه به هیچ قوم و ملتی احترام نمی گذاریم فقط ادعایمان گوش فلک را پر کرده است وای به حال ما و وای به حال نسلهای آینده این مرز و بوم  .

نوشته شده توسط اعظم در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت | لینک ثابت |

کاری که قبل تر ها و  این روزها  بیشتر ، تلویزیون یا به قول بعضی ها " رسانه . ملی " انجام می دهد چقدر شبیه مفهوم " خشونت نمادین " بوردیو است .  بوردیو* می گوید : " خشونت نمادین در انحصار دولت است  صورت ملایمی از خشونت ، که به صورت غیر مستقیم و بیشتر از طریق مکانیسمهای فرهنگی اعمال می شود خشونت نمادین از طریق نظام آموزشی در مورد انسانها اعمال می شود – تاثیر گذارترین عنصر آموزشی در کشور ما تلویزیون . دولتی است نه کتاب ، نه روزنامه ، نه اینترنت و نه ماهواره ..... هیچکدام تاثیر این "رسانه.ملی " را ندارند – زبان ، معانی و نظام نمادین افراد در راس قدرت ، بر بقیه مردم جامعه تحمیل می شود و جایگاه افراد درراس قدرت را تحکیم می بخشد و عملکرد واقعی آنها را از چشم بقیه مردم پنهان می سازد " . 

* پیر بوردیو جامعه شناس فرانسوی متولد 1930

نوشته شده توسط اعظم در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت | لینک ثابت |

 چند ماهی است که برای انجام کارهای بانکی ، به بانک تازه تاسیسی در نزدیکی  محل زندگیمون میرم و حسابی از دست اون بانکهای شلوغ مرکز شهر راحت شدم ، چون زیاد شلوغ نیست همیشه کارهام زود راه می افته ! اون روز هم که بانک رفته بودم دو نفر جلو من بودن ، خلاصه با خودم گفتم چه خوب تا من فرم رو پر کنم دیگه نوبت من هم زود می شه وقتی می خواستم فرم رو تو نوبت بذارم دیدم انگار دو تا شی کاغذ مانند ( یک کارت سوخت و یک بلیط قطار  ) هم اونجا اضافه شده ُ من هم فرمم رو گذاشتم پشت سر اونها  وداشتم با خودم فکر می کردم که اینها چی هستن و یکدفعه از کجا اومدن ؟ که دیدم آقایی که بعد از من اومده بود یکی از اون کاغذ ها رو برداشت و فرمش رو جای بلیط قطار  گذاشت من که تعجب کردم پرسیدم ببخشید آقا چطوری شما که بعد از من اومدین حالا فیشتون رو جلوتر می ذارید ؟ گفت : وقتی اومدم قبل از اینکه فیشم رو بنویسم این کاغذ رو تو نوبت گذاشتم گفتم : ولی به هر حال الان نوبت منه ؟ مرد سی ساله با ریشی بلند و انگشتری عقیق در دست دوباره در جوابم گفت : خانوم شما مثل اینکه اولین باره بانک میایید و نمی دونین این روش درست نوبته همه این کارو می کنن ! شما هم بعد از این ، این کاررو بکنید ! تا حالا معمولن جواب این جور آدمها رو نمی دادم ولی گفتم : کار شما عدم رعایت حقوق دیگرانه و من هیچوقت کار های اشتباه دیگران رو تکرار نمی کنم.

داشتم فکر می کردم علت این همه قانون شکنی ، عدم احترام به حقوق دیگران ........ شاید یکی از دلایلش آدمهایی مثل من بودن که اگر حقی ازشون ضایع می شد و خلاف حقوق و قانون چیزی رو می دیدن یا حرفی نمی زدن یا برای اینکه مثل من به نا آگاهی و جهالت متهم نشن همرنگ جماعت می شدن ! البته گفتم شاید فقط یک دلیلش این باشه  .

نوشته شده توسط اعظم در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت | لینک ثابت |

در مراسم خواستگاری فرزندانشان هم بحث سیاسی بود کمی  از فجایع اخیرگفتند  و کمی سر تکان دادند ، هر دو مرد و هر دو پدر گفتند :  امید داریم به فرداهایی که می آیند امید داریم به زندگی بهتر برای فرزندانمان امید داریم برای فرزندانی که تازه می خواهند آشیانه بسازند امید روزهایی بهتر و نیک تر را داریم .

نوشته شده توسط اعظم در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت | لینک ثابت |
 
ليست وبلاگهای به روز شده ليست وبلاگهای به روز شده