تبليغاتX
از نو

از نو

ببینیم بشنویم فکر کنیم بگوییم و ........

اردیبهشت

اردیبهشت همیشه مرا دیوانه می کند این اردیبهشت دیگر بدتر از هر اردیبهشت دیگری !
دیروز رفتم سفر، سفری کوتاه ، در اردیبهشت کویر هم رنگی بود بوته هایی به سه رنگ زرد ، قرمزو سبز . و من این روز ها پر از بیم و امیدم . اردیبهشت همیشه پس از رهایی ام می آید و من ....... و من ..........
سانسور شد.

امروز کسی به من تبریک نگفت آخه منم معلمم حالا یک جور دیگه اش آیا منم یک روز به خاطر حرف و سخن و رفتار خوبی در ذهن کسی خواهم ماند که از من به نیکی یاد کند؟ امیدوارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط   | 

عصر بود، بابا جلو تلویزیون دراز کشیده بود گفتم : درخت چین کجاست ؟ گفت : واسه چی می خوای ؟ گفتم : می خوام برم گل بچینم گفت : کی می ری گلاب بیاری ؟ ! نگاهم به نگاه محبت آمیز پدر گره خورد دو تایی پقی خندیدیم !کمی از گلهای باغچه رو که چیده بودم گذاشتم تو یک کاسه بزرگ بلور ، تو کمد تا خشک بشن . اومدم چایی هلی رو که خودم تازه دم کرده بودم خوردم دستهام رو قلاب کردم گذاشتم زیر چونه ام بوی خوشی اومد دستهام بوی گل و گلاب می داد .  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت   توسط   | 

نامه

چند روز پیش یک خونه تکونی حسابی کردم البته خونه تکونی از نوع کاغذیش ، از بس که مامان غر غر کرد که شما ها زندگی من رو پر از کتاب و مجله و دفتر کردین تو رو خدا کمیش رو بیرون بریزید ! و ما مشغول شدیم اما هر چه گشتیم کمتر کاغذی را یافتیم که بیرون ریختنی باشد ( البته از نظر ما نه مادر جان ) وسط کاغذ پاره هام به کلی نامه برخوردم بله نامه ! اون موقع ای میل زیاد مرسوم نبود اگر هم بود برای من نبود چقدر از دیدن و خوندنشون ذوق کردم و خوشحال شدم . نامه های سال اول دانشگاهم اولین نامه رو بابا برام نوشته بود چه اشکی ریختم اون روز که نامه اش شیراز به دستم رسید یکی دو تا نامه به دختر خاله جونم نوشته بودم احساس کردم چقدر اون موقع ها بهم نزدیک بودیم و حالا چقدر دور ! یکی به اعظم نوشته بودم  که حالا خانوم دکتری شده و تخصص می خونه یکی به مریم نوشته بودم که حالا کیلومتر ها ازم دوره رفته اون سر دنیا دکترای فیزیک بخونه ! از 12 سالگی با مریم دوستم از وقتی دانشجو شدیم می شد که حتی یک سال هم از همدیگه خبر نداشته باشیم اما اینقدر دلتنگ نمی شدم از  روز های آخرمرداد که رفته  ینگه دنیا هیچ خبری ازش ندارم حسرت یک گپ دو نفره ، یک قدم زدن دو نفره به دلم مونده تقصیر خودمه اون روز های قبل رفتنش من درگیر یک کاری بودم و هی با خودم گفتم تا کارم تموم شه بعد  کلی وقت داریم تا با هم باشیم .همچین که کارم تموم شد پذیرش اون هم اومد و عازم شد و من حسرت به دل !
"چه زود دیر می شود " هر بار تصمیم می گیرم قدر اطرفیانمو بیشتر بدونم و هر بار کاهلی می کنم. امیدوارم تو این سال جدید آدم بهتری باشم هم با خودم مهربون تر باشم . هم با دیگران ، منظورم مهربونی قلبی به اطرافیانم نیست بلکه کلامی است یک عادت بدی دارم محبتم رو خیلی کم پیش میاد به آدمهایی که دوسشتشون دارم به زبون بیارم  ولی باید تمرین کنم  الان که دارم می نویسم صدای بهار و آواز پرنده ها همه جا رو پر کرده برای همه دوستان وب لاگی آرزوی سالی پر از سلامتی و شادی و تحقق آرزو ها رو دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت   توسط   | 

طبیعت مرا ...

وطبیعت مرا متواضع می کند و دیدن عکسهای بکر طبیعت و حیوانات مرا متواضع می کند  شکوفه ها ، دریاها ، اقیانوسها و آنچه زیر آب است ، بچه های حیوانات ، و ..... چیزی در دلم می لرزد آشوب می شود و بعد ترس جایش را می گیرد و من متواضع می شوم احساس ضعف نمی کنم احساس ترس می کنم احساس ترسی که با بقیه تر سها نوعش فرق می کند چون بعدش تواضع می آورد  تواضع بعدش و بعدترش قلبم را آرام می کند و به یقین می رسم که او هنوز مرا فراموش نکرده ................و این داستان ادامه دارد و ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت   توسط   | 

بوی دکان عطاری

امروز بعد از سالها تو بازار قدیمی همراه مامان جون شدیم  تا از دکان عطاری برای خودشون چند قلم داروی گیاهی بخرن ، این مامان خانوم ما به شدت به داروهای گیاهی علاقه و اعتماد راسخی دارن ، سال اول که دانشگاه شیراز قبول شده بودم همراه همه وسایل ریز و درشتم یک عالمه دارو های گیاهی و انواع و اقسام گیاهان دم کردنی  تو کوله بارم گذاشته بود اونقدر که تا سال چهارم همچنان مقدار متنابهی ازشون باقی مونده بود که البته فکر کنم بیشتر به علت کم استفاده کردن بود .سمیرا دوستم  ( هم اتاقی چهار ساله ام ) ساکن شمال بود و مثل ما زیاد تو خط این داروهای گیاهی نبود و زیاد با این انواع و اقسام گیاهان و فوایدشون آگاه نبود !!! ما به طبیعت سرد و گرم این گیاهان بسیار اعتقاد راسخ داریم  و در شبانه روز بالاخره یکبار هم که شده از اسطوخودوس ، دارچین  ، آویشن  و آلاله دم کرده  گرفته تا عرقیجات نسترن و نعنا و و غیره استفاده می کنیم شاید عادت شده ولی اثرات  مفیدی بر جسممان می گذارد که ارادت ما را به این گیاهان خودرو و خدا بخشیده بیشتر می کند!!! القصه  دوستمان همیشه می خندید و می گفت فکر کنم مامانت تمام دکون عطاری رو همراه تو کرده البته خبر نداشت که بقیه دکان عطاری در خانه مان است . خلاصه  این عطاری که امروز رفتیم صاحبش پیرمردی بود 70 ساله که هنوز هم سر حال و قبراق با اون دستهای حسابی زحمتکشش واسمون از هر گیاهی - چه برگش چه تخمش چه صمغش * - که مامان می خواست  ، با اون ترازوی کوچولوش که واحدش مثقال بود وزن می کرد و می داد بوی مغازه عطاری حال آدم رو جا میاره حداقل حال من رو ، از اون بوهای منحصر به فرده  از اون ها که تا مدتی بوش روتوی مغزت حس می کنی و نمی خوای از دستش بدی ، بوی پیچیده ای از طبیعت ، رود ، دریا  ، کوه ، بوی فوق العاده ای  که اگر نویسنده خوبی بودم شاید می تونستم بیشتر توصیفش کنم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت   توسط   | 

این ترم مسئول امتحانات بودم حسابی نفسم برید در طول این یک ماه به زور یک روز غیبت داشتم خدا رو شکر تموم شد حالا در مر خصی به سر می برم این همه غیبت هم واسه همین بود  هر عصرکوفته و خسته میومدم و ساعت 10 شب خواب بودم وخواب امتحانات رو می دیدم !  اوايل خیلی تو خونه غر غر می کردم اما از بس که این پدر جان در گوشمان خواند و گفت اگر بخواهی در هر کاری موفق باشی باید از همون کاری که در حال انجامش هستی رضایت داشته باشی نه اینکه فکر کنی اگر فلان و بهمان بود راضی می شدم کم کم ما هم عقلمان بر سر جایش آمد و از کاری که می کردیم احساس رضایت ایجاد کردیم و تحمل شرایط برایمان آسان ترشد خلاصه اینکه در صحت و سلامتیم هم خودمان  و هم امتحانات برگزار شده !. اينها را گفتيم تا بهانه نبودنمان را گفته باشيم .                                                         

دلم براي اینجا نوشتن تنگ شده  :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت   توسط   | 

من مدتهاست که از نگاه کردن به عقربه های ساعتم بیمناکم

معترضانه پاسخ دادم : پس منظورتان چیست ؟ دست مرا گرفت ، و گفت : بیش از بیست و پنج سال سابقه معلمی یک نکته مهم را به من آموخته که البته فکر می کنم به کار شما سیاستمدار ها بیشتر می آید . معلم هرگز نباید از پاسخ دادن به پرسش دانش آموز طفره رود یا نسبت به آن بی اعتنایی کند . اگر پاسخ مسئله را بلد است باید بدهد و اگر بلد نیست یا باید به فرصتی دیگر واگذارد که پس از مطالعه و یافتن پاسخ ، او را مجاب کند و یا شجاعانه و صریح بگوید : عزیزم ! بلد نیستم . در این زمینه اطلاع ندارم . به استادی دیگر رجوع کن . "  معلم ادامه داد : " جناب نماینده  مجلس ! برای همیشه که نمی توان از پاسخ دادن به پرسش ها و ابهام ها و اعتراض ها ی مردم طفره رفت ، بهانه آورد ، امروز و فردا کرد . اگر مردم به این نتیجه برسند که شما پاسخ مساله آنها را بلد نیستید اما طفره می روید یا سر کارشان گذاشته اید ، معلوم است که به سراغ استاد دیگری میروند . " شش ماه است که جامعه ایران دست به گریبان " مساله " شده است . رفتار سیاستمداران ما با مساله جامعه ایران از کدام الگو پیروی کرده است ؟ الگوی آن معلم کارآزموده ؟ بی هیچ تردید ، نه ! در آغاز که اساسا اجازه طرح مساله داده نشد . انگار که اصلن پرسیدن در اینجا در زمره ناهنجاریها و بزه کاریها ست ! اما کم کم مساله بیخ پیدا کرد ، مساله پشت مساله آمد . بی هیچ پاسخ قانع کننده ای یا توضیح محتر مانه ای و یا حتی وعده آینده ای برای مطالعه بیشتر و اجابت خواسته های مساله داران . تنها چیزی که رواج داشت : " تخطئه مساله داران و فریاد خفه شو ، از کلاس اخراجی ، فردا با والدینت بیا نمره انضباط صفر " این شد روش پاسخگویی به مردم ! آیا سرانجام اش این نخواهد شد که برای خلاصی از غوغای مساله داران ، پرونده یکایک را زیر بغل والدینشان بگذارید و همه را از مدرسه اخراج کنید ؟ و بعد مدرسه را تعطیل !  مدرسه تعطیل می شود ولی جامعه را نمی توان تعطیل کرد . من مدتهاست که از نگاه کردن به عقربه های ساعتم بیمناکم ، واهمه دارم . نا خواسته به یاد آن روز آن معلم و آن اجتماع معلمان در برابر ساختمان مجلس می افتم .

برگرفته از بخشی از سخنان احمد .پور نجاتی که در مجله ایران دخت صفحه 90 در تاریخ شنبه 28 آذر 88 به چاپ رسیده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت   توسط   | 

واکسینه در مقابل خداوند

"اکنون در مسجدالنبی نشسته ام و مشغول عکاسی از آدمها هستم . در اینجا آدم به احساسهایی در مورد مردم می رسد و تا حدی به تفاوتهای آدمهای مسلمان در سراسر جهان و مسلمانی شان پی می برد . یکی از احساسهایی که امروز صبح یک لحظه به من هجوم آورد ، احساسی بود که در هنگام خواندن زیارتنامه در آدمها دیدم و آن اینکه مردم مختلفی که از جلوی حرم می گذشتند یا زیارتنامه می خواندند یا مشغول به نماز بودند ، چه عرب سعودی ، چه پاکستانی ها و هندی ها و بنگلادشی ها ، چه افغان ها و یمنی ها و عرب های روستایی ، چه تاجیک و ازبک ، همه چهره ای پر از احترام و در حال خشوع داشتند . چهره ای که به راحتی می شد اثر حضور در مدینه و مسجدالنبی را دید ، این در همه بود جز ایرانی ها ، ایرانی هایی که انگار به تماشا آمده بودند ، یا به خرید یا.... . فکر کردم چرا اینگونه ؟ چرا آن احساس دینی و نه خود را به گریه زدن و یقه جر دادن و خود را به حرم آویختن ، بلکه آن احساس ایمانی در ما نیست ؟ و بعد احساس کردم مصرف بسیار بالای مذهب در ایران ما را درمقابل خداوند واکسینه کرده است . شاید به همین دلیل تحت تاثیر قرار نمی گیریم و در ما نشست نمی کند .  اینقدر که دین فروشی و ریاکاری دیده ایم ، اینقدر که به اسم دین دروغ شنیده ایم دیگر حضور در اینجه هم به راحتی در ما اثر نمی کند. این را یکبار ندیدم ، اما یکباره فهمیدم ."

پ ن : از کتاب سفر به خانه آزاد شده نوشته ابراهیم نبوی ، صفحه 40

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت   توسط   | 

سفر به خانه آزاد شده

سید ابراهیم نبوی از سفر ش به خانه خدا می نویسد ! و چه زیبا می نویسد در خانه مان دست به دست چرخیده است و خوانده شده تازه رسیده است به دست مادرو بعد از اونوبت  من ! طبق گفته های اهالی خانه کتابی با نگاهی متفاوت از همه آنان که به خانه خدا رفته اند واز آن سخن گفته اند. بسیار در وصفش شنیده ام وقتی خواندمش حتمن بیشتر درباره اش می نویسم .
در ابتدای کتاب پس از صفحه عنوان کتاب آمده است :
این کتاب تقدیم به همسفرانم
وتمام کسانی که به زیارت خانه خدا می روند
تا صاحب خانه را ببینند و تمام آنان که
از رابطه شان با خدا برای زندگی دنیایی شان
سو استفاده نمی کنند .
و در صفحه بعد آورده است :
بایزید ! خدای را در بسطام نهادی                                                                                                                                                                                                                                                                                    وقصد کعبه کردی ؟
سه گروه قصد بیت العتیق کنند :
نخست آنان که پاداش خواهند
دوم آنان که امر خدا به جا آرند
سوم آنانکه قصد مشاهده صاحب خانه دارند .

پ ن : کتاب " سفر به خانه آزاد شده " نوشته سید ابراهیم نبوی ، انتشارات شابک .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت   توسط   | 

زندگی

دو ماه گذشته حسابی کارم زیاد بود گاهی روزها حتی به 10 ساعت کار در روزهم می رسید  اصلن فرصت نکردم بنویسم نوشتن که چه عرض کنم فرصت نکردم زندگی کنم حالا کمی دارم زندگی می کنم اولین جایزه ای که به خودم دادم این بود که یک کتاب خوب رو واسه خوندن شروع کردم سفر نامه ای از جهانگرد ایتالیایی پیتر دلاواله تا 50صفحه اولش که خوندم لذت بردم فکر کنم حسابی از نظر روحی و جسمی نیاز به یک استراحت دارم تلویزیون و اخبارش رو که ماههاست تحریم کردم می خوام یک مدت هر چه خبر سیاسی هست رو  هم تحریم کنم حسابی این موضوعات سیاسی ماههای اخیر آزارم داد با خودم فکر کردم اگر بخوام به عنوان یک شهروند موثر وآگاه تو این جامعه باشم باید از نظر روحی وجسمی سالم باشم حالا تصمیم گرفتم از زندگی لذت ببرم تا دوباره شادی رو تووجودم به دست بیارم از آدمهای غرغرو واونهایی که انرژی منفی می دن کمی دوری کنم واسه آدمهای اطرافم ایمیل های خوشکل و شاد بفرستم دیروز ایمیلی رو دریافت کردم که خیلی منو خوشحال کرد خودم هم از این حسم تعجب کردم که یک ایمیل تونست این همه به من انرژی مثبت بده شاید همین حس باعث شد بگم می خوام همچین کاری رو بکنم شاید دیگرانی هم مثل من برای لحظه ای شاد شوند!
دیروز برای اولین بارچند قطره بارون بر این زمین تفتیده بارید اونها یی که همیشه بارون عین فواره یا آبشار بر سرشون می باره نمی دونن چه حسی داره وقتی پس از ماهها و روبه اتمام بودن فصل رنگارنگ هنوز بوی هوای بارونی بوی خاک بعد از بارون رو حس نکردی خلاصه که این حس بارونی هم که رسید دیگه زمینه برای لذت بردن از نفس کشیدن ونعمت زنده بودن فراهم شده راستی ورزش هم هست اون رو هم که دو ماهی است کنار گذاشتم دوباره باید شروع کنم مطلبم شد مثل نامه هایی که مردم در گذشته می نوشتن و می گفتن ملالی نیست جز دوری شما ! چه جمله قشنگی ، دوستش دارم همیشه دوستش داشتم !

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت   توسط   |