در یک کلاس 50 نفره وقتی نزدیک 30 تا دختر سراپا مشکی جلوت می شینن اون موقع است که مفهوم رنگ سیاه رو درک می کنی با اون عرفها و هنجار های غلطی که در مخ مردم فرو شده چطوری می شه این رنگ سیاه رو از اونها دورکرد ؛ دخترهایی با چادر یا مانتو شلوار و مقنعه های مشکی دقیقن شبیه یک توده سیاه ، چشم و دل آزار دهنده به نظر میان که انگار این همسانی رنگ و پوشش هویت جداگانه راهم از آنها گرفته ، دانشجو های پسر رو حداقل با رنگ های متنوع لباسهاشون و یا مدل موهاشون می شه از هم تشخیص داد ولی دختر ها شبیه یک توده همسان که گاهی فکر می کنی هیچ تفاوتی بینشون نیست و به راحتی قابل تشخیص نیستن !
تقصیری ندارن خود من هم شاید یکی از اونها ! وقتی فشار های عرفی و هنجاری و گاهن کم کم قانونی اش را شاهدیم ، دیگر چگونه توقع رنگ سبز و آبی و زرد و نارنجی می ره ! تازه این رنگها بماند همان سورمه ای و قهوه ای و خاکستری رو هم به زور می شه در تنوع رنگی لباسهای دانشجوهای دختر دید !
رویاهای گمشده به نکته خوبی در وب لاگشون اشاره کرده بودن که من رو یاد حرفهای یکی از استادها انداخت ، شاید خیلی ها از تاثیر یک شاخه گل طبیعی در زندگیشون اطلاعی ندارن و یا شاید هم اونقدر ها در روحیشون تاثیر نداره ! استادی داشتیم که همیشه می گفت گل سر میز ناهار و شامتون فراموش نشه ، شما که این همه به جسمتون اهمیت می دین به روحتون هم اهمیت بدین و خلاصه اکثر دانشجو ها می گفتن گل گرونه و از این حرفها .... ، ولی وقتی خوب بهش فکر کنی می بینی خرید حداقل هفته ای یک یا دوبار که دیگه گرون نیست ملت حاضرن کلی چیپس و پفک بی خاصیت با همون قیمت تو شکم مبارکشون بریزن ولی پول گل ندن ، خیلی ها رو دیدم که این نوع تفکر رو دارن و فکر می کنن خرج کردن واسه گل خریدن دور ریختن پوله ولی آیا همونقدر که جسم باید تغذیه بشه روح نباید تغذیه شه !
هیچ وقت امتحان کردیم که ببینیم وجود یک شاخه گل سر سفره غذامون یا روی میز خونمون در او ن روز چقدر درروحیمون تاثیر داره یا نه ؟
زن و شوهری رو می شناسم که 5 ساله با هم زندگی می کنن و در این 5 سال هیچ وقت مرد بدون شاخه ای گل وارد خونش نشده گرچه به نظر خیلی ایده آل می رسه ولی واقعی است و من فکر می کنم همین چیز های به ظاهر کوچک هست که محبت ها ، دوستی ها و رابطه ها رو دوام می بخشه و به اونها عمق می ده.
به آرامي آغاز به مردن مي کني / اگر سفر نکني / اگر چيزي نخواني، اگر به اصوات زندگي گوش ندهي / اگر از خودت قدرداني نکني
به آرامي آغاز به مردن ميکني / زمانيکه خودباوری را در خودت بکشي / وقتي نگذاری ديگران به تو کمک کنند
به آرامي آغاز به مردن ميکني / اگر برده عادات خود شوی / اگر هميشه از يک راه تکراری بروی
اگر روزمرگي را تغيير ندهي / اگر رنگهای متفاوت به تن نکني / يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني / اگر از شور و حرارت / از احساسات سرکش / و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش واميدارند / و ضربان قلبت را تندتر ميکنند / دوری کني
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني / اگر هنگامي که با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آنرا عوض نکني / اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکني / اگر ورای روياها نروی / اگر به خودت اجازه ندهي / که دست کم يکبار در تمام زندگيات / ورای مصلحت انديشي بروی
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامي بميری
شادی را فراموش نکن!
شعر از : پابلو نرودا
پ ن : با اجازه این شعر را از وب لاگ آزاد نویس دزدیده ام یا مودبانه تر برداشته ام آن قدر لذت بردم که گفتم کسانی هم که آن را نخوانده اند شریک کنم تا بخوانند و حظش را ببرند .
دلم عجیب گرفته است پدر و مادر راهی سفر شدند ، فکر کنم تا چند ساعت دیگر در زمین مدینه به زمین می نشینن این روز ها خیلی بی تابم بی تاب تر از هر موقع ، وقتی می رفتند بغضم را فرو خوردم مبادا خواهرکم غمگین شود فرو خوردم مبادا مادرکم دلش شور بزند امروز با اون سالهای نوجوانییم که باز این تجربه برایم تکرار می شود خیلی فرق کرده ام به اصطلاح دیگر بزرگ شده ام ! اما دلم هنوز کوچک مانده زود می لرزد زود می شکند زود دلتنگ می شود زود بی قراری می کند زود ..... با اینکه این همه سال واسه درس خوندن از خانواده دور بودم اما انگار عادت نکرده ام شاید هم فرق داشته ، آن موقع من راهی می شدم نمی دانم که مادرکم چه حالی می شده و هیچ وقت به روی خودش نیاورده است اما نه باز هم سفر هایی بدون ما رفته اند اما این گونه نبوده نه نبوده ....شاید نام مکه و مدینه چنین بی تابم کرده است شاید حرفهای بابا چنین برآشفته ام کرده با خواندن آن وصیت نامه اش خیلی خودم رو کنترل کردم که اشکهام قل نخوره و پایین نیاد داداشی هی زد به شوخی و مسخره بازی ولی بابا همچنان به حرفهاش ادامه داد و گفت و اموالش رو به اصطلاح تقسیم کرده که اگر برنگردد و ... گاهی تلنگری از نام مرگ هم تحملت رو طاق می کنه اون هم در مورد عزیزانت ! شاید هم لازم باشه نمی دونم داشتم فکر می کردم اونها که پدر و مادرشون رو در کودکی از دست دادن اونها که خیلی زود یتیم شدن چه درد بزرگی ی ! اصلن فکر کردن بهش رنجم می ده این حرفها یاد یک نوشته ازسوسن شریعتی درهفته نامه شهروند انداختم اونجا که یتیم بودن یک ملت را شرح می دهد و می گه : .... یتیمی یعنی چه ؟ یعنی تکیه گاههای فرهنگی ، اخلاقی ، سنتی و حتی مذهبی خود را از دست دادن . یعنی نداشتن حامی ، حمایت و امنیتی که باور به ازلیت و ابدیت خانواده ، فرهنگ ، قبیله ، طیف و طایفه ، سنت ، آن جاودان همیشگی و ...برای آدمی به ارمغان می آورد .یعنی دیگر نه چتر قانون هست ، نه سقف مذهب ، نه دیوار امن خانواده ، نه خاطره خوش افتخارات ملی ، فرهنگی و خب بی سقف و بی چتر و بی تکیه گاه و بی خاطره خوش ، مثل هر آدم یتیم بی صاحب ، مجبور به حفظ بقا و آن هم به تنهایی ...... ایرانی دهه هشتاد گویا دارد این تجربه بی صاحبی را از سر می گذراند .
فکر کردم هر دو نوع یتیمی انگار سخت و دردناکه ! چه فرزندانی یتیم شوند و چه ملتی یتیم !
فیلم زندگی زیباست ازروبرتو بنینی گارگردان ایتالیایی به نظرم زیباترین و تاثیرگذارترین فیلمی بود که تا حالا از وقایع جنگ جهانی دوم ساخته شده است و من دیده ام
بنینی و همسرش خود نقشهای اصلی فیلم را ایفا می کنند و چه هنرمندانه در قالب فیلمی شاد و غمگین، پر از عشق به زندگی و انسانیت این روایت را مطرح می کند
وقتی فیلم رو می بینی اون موقع است که احساس می کنی چقدر زندگی می تونه در عین غم و سختی خوب باشه چقدر یک آدم می تونه خوب باشه و چقدر انرژی مثبت گرفتی و چقدر شاد بودن ، مهربان بودن ، بی غل و غش بودن چقدر خوبه و لذت بخشه احساس می کنی اگر در زندگی شاد نباشی حالا با وجود هر مشکلی ، به خودت و اطرافیانت ظلم کرده ای
کارگردان فقید ایتالیایی ساده ترین لحظات ، سخت ترین و دردناک ترین لحظات یک زندگی رو چقدر زیبا ، خواستی و دوست داشتنی نشون داده
ببینید و با هم ودر کنار خانواده ، دوستان و آشنایان با عشق و محبت زندگی کنید و نگذارید شادی حالا به هر دلیلی از خانه هایه تان بیرون رود
شاد باشیم و شادی رو به دیگران هم ارمغان دهیم .
پ ن : می خواستم چند تا عکس از فیلم اینجا بذارم ولی نتونستم از فیلم عکس بگیرم با اینکه ازprint screen هم استفاده کردم و بردم photoshop باز هم نشد لطفن اگه کسی می دونه راهنمایی کنه ممنون !
دو روز قبل فیلم زندگی دیگران ساخته هنکل فن دونر سمارک که فیلمی آلمانی است را دیدم .
این فیلم چشم انداز فرهنگی جامعه آلمان شرقی تا قبل از فروپاشی دیوار برلین است که به شدت توسط پلیس مخفی آن ( استازی ) سرکوب می شود می پردازد و با روایتی زیبا زندگی و واقعن خود زندگی را در آن به تصویر می کشد .
در فیلم ازیک پلیس مخفی بسیار با تجربه خواسته می شود که وسایل استراق سمع را در خانه نمایش نویس مشهوری که با همسرش – بازیگر مشهور تاتر – زندگی می کند کار بگذارد و چون که وزیر فرهنگ به او مشکوک است و چون که وزیر تحمل نمایش نامه وتاترهایش را ندارد .
پلیس مخفی انسانی سر سخت است که چیزی جز کارش و بازجویی هایش و اعتراف گرفتن از سانی که پلیس به آنها مشکوک است ندارد و برایش مهم نیست اما در جریان استراق سمع از زندگی دیگران – نمایش نامه نویس و همسرش – است که رویه های دیگر زندگی را می بیند و این انسان سرسخت را نرم می کند و تحت تاثیر قرار می دهد فیلم نگاهی است به زندگی آدمها درون جامعه ای خفقان زده ، خفقانی که سبب شده : مردی اسیر خود شود ، زنی به خاطر شوهرش و حفظ اوبه نوعی خود فروشی کند ، مردی شاعر و نویسنده تاب زنده ماندن را نیاورد و خودش را بکشد ، وزیر به خود اجازه دهد هرهفته ناموس دیگری را با تهدید از آن خود کند ، شاگردانی که در یک کلاس تر و تمیز و در محضر استادی تر و تمیز تر درس اعتراف گیری و شکنجه می بینند !
فیلم صحنه های قشنگ و تکان دهنده با آن بازی درخشان اولریش موهه – در نقش پلیس مخفی خبره – زیاد دارد ، اما در یکی از صحنه ها هنگامی که پلیس مخفی استراحتش با زن تلفنی تمام می شود به او می گوید امکان دارد یک ساعت بیشتر بمانی و با هم قهوه بخوریم ؟
مرد سرسخت و بدون خانواده ای که فقط کار و کار و اعتراف گیری از مجرمین برایش مهم بوده است حالا پس از مدتها استراق سمع از زندگی خصوصی دیگران چنان تحت تاثیرعشق و محبت بین آنها و گرمی موجود یک کانون خانواده قرار گرفته است که نیازهایی چون داشتن عشق ، محبت ، وجود جفت و هم صحبتی همیشگی در زندگیش را احساس می کند و این حس در او پیدا می شود !
صحنه دیگری از فیلم که بسیار از آن لذت بردم از اینجا شروع می شود که پلیش مخفی سوار آسانسور آپارتمانش می شودو همزمان توپی به داخل پرت می شود و به دنبال آن پسر بچه ای تقریبن 4ساله به دنبال توپ وارد می شود . پرک کمی به مرد نگاه می کند ومی پرسد توواقعن برای آژانس امنیت ملی کار می کنی ؟ مرد : مدونی علت تاسیس آژانس امنیت ملی چیست ؟ پسرک : بله اونها همون آدمهای بدی هست که پدر من رو گرفتن ! مرد : اسم ؟ پسرک : اسم چی ؟ مرد : - طبق همان ذهنیت امنیتی اش حتی زمانی که یک پسر بچه از او چنین سوالهایی می کند فورن اسمش را می خواهد ؟ لحظه ای بعد متوجه می شود و بلافاصله می گوید اسم توپت چیست ؟ پسرک با تعجب می گوید : تو عجیب و غریبی چرا آدمها باید روی توپ هاشون اسم بذارن ؟
دوستی می گفت یکی از مزایای محیط خفقان زده این است که خلاقیت می آورد! گفتم نمی توان به بهانه گسترش خلاقیت جامعه ای را در خفقان نگه داشت خلاقیت زمانی ارزشمند است که در فضایی بازوهمراه با آزادی اندیشه شکل گیرد .
اوج استبداد یک جامعه انسانی را بدون آنکه به وضوح به آن پرداخته شود را می توان در روابط معمولی بین آدمهای این فیلم دید . فیلمی است زیبا ، آنقدر سیاه نیست که تلخی اش آزار دهنده باشد به گونه ای که نتوانی آن را ببینی و تحمل کنی حتی با به تصویر کشیدن استبداد باز هم می توانی از آن لذت ببری .
پ ن : دیدنش به شدت توصیه می شود با نبودن قانون کپی رایت در کشور که گیر آوردن فیلمهای روی پرده های آمریکا هم کار چندان دشواری نیست چه رسد به این فیلم که محصول 2007 است .
در زمستان طولانی ای که گذشت حتی یکبار هم دچار سرما خوردگی نشدم اما در اولین روز بهار سرما خوردم با خودم گفتم پیش دکتر نمی روم و با آنتی بیوتیک خودم را درمان نمی کنم ، اما نشد که نشد . امروز که چهارمین روز بهار است به شدت از پا درآمده ام چنانکه که صبح پدر و مادر عزیز مرا به زور پیش پزشک بردند گر چه از سرما خوردگی ام ناراحت نبودم برای اینکه تا امروز پایم را از خانه بیرون نگذاشته ام کلن الان دیگر این دید و بازدید ها ی عید که نه از روی صمیمیت و محبت که از روی تکلیف است را دوست ندارم گر چه گلایه فامیلها به راه است ولی سرما خوردگیم بهانه خوبی بوده .
ولی می دانم کم کم برایشان عادی می شود همانطور که آنتی بیوتیک برای بدن من عادی شده است و بدون آن نتوانست از پس یک سرما خوردگی برآید با خودم فکر کردم شاید این عادتها را بتوان در سطح وسیع تر هم دید وقتی به ستم عادت کردی ، وقتی به تسلیم بودن عادت کردی ، وقتی ......
آن وقت است که دیگر اگر ستم نباشد ، خفقان نباشد ، تسلیم نباشد و.... احساس بدی به تو دست می دهد و فکر می کنی چیزی کم است نمی دانم چرا در بهار به این زیبایی و چرا از این حرفها می زنم !
من که از بیماری ام کمال استفاده را بردم و این چند روز چند تا فیلم خوب دیدم شاید در مورد همه بنویسم ویا شاید در مورد بعضی هاشان .
