تبليغاتX
از نو

حالا هی بگو نرقص ! هی بگو موسیقی گوش نده ! صدای نوار ماشینتو بلند نکن !  تو خیابون با صدای بلند نخند ! ورجه وورجه نکن ! مهمونی ( اون هم ازنوع قاطیش جیزه )  نرو ! رنگ لباست این نباشه ! آستینت کوتاه نباشه ! موهات از روسری نزنه بیرون ! و...........

آخه وقتی می گی یک کاری رو نکن ! یک جایگزین هم بده دیگه : می تونی بگی این همه امکانات واست گذاشتم : برو ورزش با کمترین هزینه ! برو کنسرت موسیقی شاد با کمترین هزینه ! برو پارک و رستوران با بهترین کیفیت و هزینه مناسب ! برو سفر بی خطر و امن و آروم !

 

وقتی همه چی رو ممنوع کردی و واسش جایگزین ندادی خوب فکر نکردی  این همه انرژی کجا و چطور باید خالی بشه ! جالبه حتی اگر کمی به دیگ بخار یا همون زود پز هم نگاه کنی کمی یاد می گیری اون دیگ سربسته هم واسه اینکه محصول خوب بیرون بده گر چه محدودش کردن اما یک سوپاپ واسش گذاشتن ! اما هر چی فکر می کنم و نگاه می کنم سوپاپ های این جامعه رو نمی بینم ! و این موضوع خیلی خطر ناکه اما کو گوش شنوا و چشم بینا ؟! این همه آمار قتل ، این همه آمار فحشا ، این همه آمار بزهکاری و ........منتشر نشده ! این ها نگرانتون نمی کنه ! نه می تونید جای همون کرکس تو فیلم رابین هود باشید و با صدای بلند بگید " ساعت 3 نیمه شب است همه جا امن و امان است آسوده خاطر باشید و بخوابید . " ( این جمله رو با همون آهنگ رابین هودی بخو.نید تا خاطرات کودکی تان هم نداعی شود )
نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت | لینک ثابت |

چند روز پیش دانشگاه آزاد رفته بودم ، با یکی از مدیران عزیز کار داشتم گفتن جلسه  ان ، منتظر شدم ، در این حین کلی دانشجو و غیره می یومدن و سراغ یکی رو می گرفتن که خلاصه همه با جواب جلسه هستن روبرو می شدن ، که در این حین یکی پرسید مثل اینکه همه ریئسان و مدیران جلسه هستن ؟ حالا جلسه چی هست ؟ که منشی جواب داد : جلسه در مورد صرفه جویی !

و یکی با تعجب به سمت کف  سالن عریض و طویل دانشگاه که حالا پر از گونی سیمان و بسته های سرامیک و ... بود نگاه کرد و گفت :  معنی صرفه جویی رو هم فهمیدیم !

ومن با خودم گفتم : شاید تو همین جلسات صرفه جویی تصمیم می گیرن هر سال کفپوش سالنها رو که هیچ عیبی هم ندارن عوض کنن ! احتمالن این یکی از راههای صرفه جویی که به عقل ناقص ما نمی رسه !

البته از این موارد صرفه جویی کم ندیدیم : یکیش همین پارک کنار خونمون که یک شیر آبش همیشه بازه و هر چه هم به شهرداری زنگ می زنیم انگار نه انگارو یا لامپ های وسط بلوار ها که تا ساعت 7 صبح همچنان با اینکه هوا یکی دوساعتی روشن شده باز هم به نورافشانی خودشون ادامه می دن تا مردم گرامی چند ساعتی از روز رو در بی آبی و بی برقی به سر برن !

نمی دونم چرا اینجا میزان ابله بودن با بالاتر بودن پست های مدیریتی دولتی  رابطه معنادار و مستقیمی داره پیدا می کنه  که این رابطه در شهرستانها بیشتر خودشو نشون می ده ، البته ببخشید بلا نسبت بعضی از مدیران خوب و صرفه جو !

نوشته شده توسط اعظم در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت | لینک ثابت |

 

روبند زدن زنها به چه معناست ؟ به معنای حجاب بیشتر ؟ به معنای نیفتادن خدای ناکرده نگاه نامحرمی به صورتشان ؟ اجبار است یا خود خواسته ؟ البته فکر کنم جواب این سوال آخرم این باشه که در فرهنگهای مختلف متفاوته !

البته حتی اگر خود خواسته هم باشه از نظر من یکی که قابل قبول نیست ، چون به نظرم اولین نشانه هویت چهره هست به نظرم روبند زدن به معنای نفی هویت شخصی خود فرد است ، اصلن این موضوع برام قابل درک نیست چطور یک آدم می تونه با پوشوندن صورتش هویتش رو نفی کنه ...

اما در موردمردها ی جامعه ی کنونی ما ؛ 

مردها فقط وقتی بخوان کار های هولناک بکنن صورتشون رو می پوشونن  ، اگه جلاد باشه ، اگه دزد باشه ، اگر از این پلیسهای سیاه پوش واسه گرفتن به اصطلاح اراذل و اوباش .....
نوشته شده توسط اعظم در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت | لینک ثابت |

رفته بودم سوپر مارکت چیزی بخرم که در حین خرید یک آقای میانسالی وارد شد و گفت میشه یک مسواک بهم بدین ، فروشنده که مسواک رو آورد آقاه گفت چند ؟ فروشنده : 750 تومن . آقاه : اوه ه ه چقدر گرونه ! نه نمی خوام 5 نخ سیگار بهم بده ، وقتی فروشنده 5نخ سیگار رو داد فروشنده گفت : 500 تومن می شه و آقاه با کمال رضایت پول رو داد و رفت .

ما مردم با خودمون چیکار می کنیم ، حاضریم بابت  ، توجه داشته باشید 5 تا سیگار که احتمالن در یک روزیا کمتراز این  در چند ساعت دود کنیم و به هوا بفرستیم تازه به هوا فرستادنش به کنار حاضریم بابت آلوده کردن ریه هامون و زرد رنگ کردن دندونهامون  پول بدیم آن هم با دست و دل بازی و بی چون و چرا اما بابت یک مسواک ناقابل که می تونه یک ماه یا بیشتر واسمون کار کنه و چه خدمتی هم به دنونهای مبارکون داشته باشه خسیسیمون می شه !
نوشته شده توسط اعظم در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت | لینک ثابت |

" راه رفتن خوب است . همیشه خوب بوده است . همیشه به درد می خورد . وقتی که فقیری و کرایه تاکسی گران تمام می شود . وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود . اگر بخواهی فکر کنی می توانی راه بروی . اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی باز هم باید راه بروی . برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابان ها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم باز هم باید راه بروی . وقتی جوانی . وقتی پیری . وقتی هنوز بچه ای . هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه . و برای توقف بعدی باید راه رفت . "

 

از کتاب " پرنده ی من " نوشته : فریبا وفی ، نشر مرکز .

 

پ ن : یکی از بهترین توصیفاتی از راه رفتن که تا حالا خونده بودم ، البته باید یک چیز هایی هم بهش اضافه کرد اون هم اینکه همه این حرفها زمانی درسته که تو یک شهر کوچیک زندگی نکنی که واسه پیاده رفتن و قدم زدنت هم مجبور باشی به ملت حساب پس بدی – مثل ما -  !!!
نوشته شده توسط اعظم در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت | لینک ثابت |

 

گر چه خیلی وقته که به یک نتایجی رسیدم ولی گاهی وقتها چیزی رو می دونی ولی بهش ایمان نداری اما حالا ایمان پیدا کردم ! به چی ؟ آره به قانون سوم نیوتن هر عملی عکس العملی رو در پی داره

مثال همون آیه قرآن " هر ذره ای نیکی کنی یا هر ذره ای بدی کنی نتیجه اش رو می بینی " واقعن به این نتیجه رسیدم همین جا جواب می گیری ، در یک جلسه ای رئیس نیروی انتظامی تعریف می کرد : 10 سال پیش دو نفر مردی رو به قتل می رسونن و سرش رو جدا می کنن بعد از 10 سال که یکیشون رو می گیرن البته اون که فقط همکار بوده نه قاتل سراغ اون یکی رو می گیرن می فهمن چند سال قبل مرده در اثر تصادف اون هم چه جوری ؟ از بالای وانت پرت می شه پایین سرش روی شی ای می خوره و گردنش بریده میشه ! گر چه خیلی از موارد اینطوری دیگه هم شنیدم مورد دیگش خانومی بود که در قطار باهاش آشنا شدم از زندگیش برام تعریف کرد و گفت : سالها پیش همراه یکی از اقواممون رفته بودم بیمارستان اونجا زنی رو دیدم که همراهی نداشت  قضای حاجت داشت  و پر ستار رو هم هر چه صدا می زد نمی دونم کجا رفته بود و نمی یومد من براش لگن بردم و کارهاشو کردم گذشت و رفت تا چند سال بعد  که رفته بودیم مسافرت  ، تصادف بدی کردیم و خیلی از همراهانمون مردن اونها هم که زنده مونده بودن مثل من آش و لاش بودن خلاصه در بیمارستان شهر غریب و بدون همراهی گیر کرده بودیم اون شب من نیاز پیدا کرده بودم و دقیقن یک خانوم غریبه همون کاری رو واسم کرد که سالها پیش من برای غریبه ای دیگر انجامش داده بودم !  

گر چه همش در مورد خوبیها یا بدیهای بزرگ اتفاق نمی افته گاهی برای خود من در مورد کار های خیلی کوچیک اتفاق افتاده ، گاهی اوقات پیش اومده که حرفی رو زدم و نا خواسته باعث رنجش کسی شدم چند سال گذشته و کس دیگه ای همون حرف رو بهم زده و رنجیدم یا یک خوبی خیلی کوچیک به کسی کردم و یکی دیگه جای دیگه ای و در زمانی دیگه بهم خوبی کرده !

با همه این حر فها گاهی فکر می کنم اصلن نتونستم این خصلت رو که وقتی کاری برای کسی می کنم بی چمداشت باشه و توقعی از کسی نداشته باشم رو در خودم رشد بدم اگر بخوام با خودم رو راست باشم حتی کمی هم موفق نبودم ! البته به اینکه با تمرین می شه بهش رسید معتقدم .

نوشته شده توسط اعظم در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت | لینک ثابت |

واسه کاری مجوز می خواستم  ازم فرم عدم سوء پیشینه خواستن  بماند که از کلی هفت خوان و انگشت نگاری گذشتم در آخر فرمی دادند که پر شود ، ابتدای فرم اینگونه بود :

نام و نام خانوادگی :  ................     فرزند : .............   زاییچه : ......................

 

توجه فرمودید " زاییچه " تا حالا اصلن همچین کلمه ای رو در هیچ مطلب ، متن ، فرم و کتابی ندیده بودم اول متوجه نشدم منظورشون چیه بعد فهمیدم در قسمت فرزند باید نام پدرم و در قسمت زاییچه نام مادرم را بنویسم ! بر سر این ملت و این فرهنگ چه می رود ؟

تازه فهمیدم که من فرزند مادرم نیستم من فقط زاییچه اویم ! عجبا ! 9 ماه تمام ازخونش خورده ام ذره ذره گوشت و خونم از خونش شکل گرفته ، نیمی از کروموزومهایم یعنی به همان اندازه که از پدر به ارث برده ام از او هم به من رسیده ، 2 سال از شیره جانش مکیده ام وهر چه جیش و استفراغ سفید داشته ام رو دست و بال اون ریختم اما اونجا که پای مالکیت و پای حق عملی و نه حرفی _ چون گوشها از حرفها پر است که بهشت زیر پای مادران است و چنین و چنان ولی وقتی صحبت از حق قانونی می شه ، اصلن مگر این زنه حقی هم از این بچه دارد بچه مال پدر است دین گفته است ،  که گفته است  که زنها هم فرزند دارند ؟ - وسط میاد دیگه نامش رو باید به عنوان کسی که فقط زاییده است آورد نه کسی که فرزند دارد ، هی هر روز با خودم می گم امروز دیگه حرص نخور ، کله پدرشون با اون کارهاشون ، رفتار هاشون و قوانینشون اما مگه می شه هر دم از این باغ بری می رسد !

به جای اینکه انرژی و فکرمون رو بذاریم واسه کارهایی که ازتوش ، نون و آب و علم در بیاد باید روی پیش پا افتاده ترین حقوق انسانی مون چک و چونه بزنیم و فکر کنیم .

نوشته شده توسط اعظم در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت | لینک ثابت |

تغییر ........

چرا بعضی ها اینقدر در وجودشون آرامش ، مهربانی ، صبر و زیبایی وجود داره

هروقت با این خانوم 40 ساله حرف می زنم لبریز از زیبایی ، نیکی و انرژی می شم

بهش گفتم من می خوام تغییر کنم نمی خوام این همه منفی نگر باشم  می خوام صفتهای خوبی رو که خودم هم به خوبی می دونم درونم مردن رو دوباره زنده کنم تو حرفهاش گفت ازت خواهش می کنم شروع کن ما آدها هممون به خودسازی در دوره های مختلف نیاز داریم

اون دوستی است که بهتر از هم سن و سالهام می تونم باهاش هم صحبت بشم

ظهر که اومدم خونه مامانم گفت چی شده امروز خیلی سر حال و خوشحالی

گفتم هیچی امروز خانوم فلانی رو دیدم خودش می دونه من هر وقت اونو می بینمش انگار کلی انرژی مضاعف بهم تزریق می شه ! 

عظمت روحش رو تحسین می کنم !

اینجا نوشتم تا یادم نره می خوام تغییر کنم : D

نوشته شده توسط اعظم در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت | لینک ثابت |
 
ليست وبلاگهای به روز شده ليست وبلاگهای به روز شده