تبليغاتX
از نو

چند روز پیش که تهران رفته بودم با خانومی آشنا شدم که از قضا همشهری در اومد و خواهر یکی از آشناها .  گر چه مدتها تو یک شهر دیگه زندگی می کردن ، حرف زدیم و حرف زدیم و خلاصه رشته حرف به درازا کشید واز زندگیش گفت : مهندسی شیمی خونده بود و تو یک کار خونه کار می کرد و 9 سال از ازدواجش می گذشت و یک پسر 8 ساله داشت ، گفت : سه ساله که از شوهرم جدا شدم  اینطور تعریف کرد که : همسرش  وقتی اومده بود خواستگاریش فوق لیسانس عمران خونده بود ورزشکار و کاراته کار بود خونه و ماشین داشت از خانواده خوبی بود و فقط یک خواهر داشت که اون هم انگلیس بود خلاصه همه بهش گفته بودن تو از شوهر حسابی شانس آوردی دو سالی بیشتر از زندگیش نگذشته بود که متوجه اعتیاد شوهرش به هرویین می شه  ، شش سال به پاش صبر می کنه سعی می کنه ترکش بده موفق نمی شه که نمی شه خلاصه اون آقا با این همه تحصیلات و ثروت و خانواده خوب حسابی بدبختش کرده بود می گفت : بعد ازشش سال زندگی مشترک واقعن خسته شده بودم تقاضای طلاق دادم روز دادگاه قاضی پرسید چرا می خوای از شوهرت جدا شی گفتم : معتاده گفت : نفقه نمی ده ، وسایلت رو می فروشه ؟ گفتم نه وضعمون خوبه هم ماشین داره هم خونه هم درآمد ولی معتاده ، قاضی گفته بود : معتاد بودن که دلیل نمی شه که تو بخوای از همسرت جدا شی ! و بعد اون خانوم گفت : خداییش شوهرم تو این قضیه طلاق خیلی آدم خوبی بود اگر راضی نمی شد که دادگاه بهم طلاق نمی داد خودش قبول کرد بچه رو هم بهم داد ، و اینطور ادامه داد که: اونقدر بعضی ازاین قاضی ها آدمهای نفهم و بی شعوری هستن که یکی نیست بپرسه زندگی مشترک یعنی چی ؟ یعنی فقط دادن نفقه ، همین و بس ، پس عاطفه چی ؟ پس مسئولیت پذیری چی ؟ پس رفتار های اون آدم تو حالت خماری چی ؟ پس الگو بودنش واسه پسر 8 سالش چی ؟ اعتیاد با خودش کلی رفتار های نادرست دیگه هم میاره که دیگه نمی شه کاریش کرد . از جداییش بعد از سه سال ناراضی نبود و می گفت : طلاق گرفتن یک زن در جامعه ایران و اون هم با یک بچه واقعن شجاعت می خواد گر چه خیلی سختی می کشم ولی همه این سختیها  به دور بودن از یک آدمی که همیشه آیینه دق باشه خیلی بهتره ! روحیش هم خوب بود گر چه هنوز می تونستی جای زخمهای این قضیه رو تو روحیه اش ببینی اما کم کم داشت سرپا می شد .

 

پ ن : گاهی وقتها فکر می کنم با این قوانین مزخرفی که ما در زمینه زندگی زناشویی و خانوادگی داریم و همه حق و حقوق انسانی رو به مرد داده باز هم مردهای جامعه ما خیلی آدمهای خوبی هستن که از همه حق و حقوق قانونیشون علیه زنها استفاده نمی کنن و گرنه که زندگی زنهایی که در گیر طلاق و جدایی و مشکلاتی از این دست می شن سیاه تر از این می شد یا شاید هم مردهای جامعه اونقدر ها از حقوق بی نهایتی که در قانون براشون در نظر گرفتن بی خبرن ! کدومشه نمی دونم ؟ !

نکته دیگه اینکه نمی دونم این بلاگ فا دوباره چرا قراطی کرده و کامنتها رو تایید نمی کنه ؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط اعظم در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت | لینک ثابت |

این روز ها انگار که لال شده باشم هم لال زبانی و هم لال مغزی ! دست و دلم به نوشتن هم نمی ره منتظر یک جوابم اونقدر حرص و جوش خوردم که یک جوش گنده دقیقن وسط دو تا ابروم اومده بالا بیشتر شبیه یک دونه نخود چی هست تا جوش معمولی ! من که صورتم هیچوقت جوش نمی زنه مگر در مواقع معدود یعنی اون زمانهایی که دیگه درونم حسابی غلیان باشه تازه فهمیدم چقدر حرص خوردم چند روز پیش که صبح با یک جوش نخودی از خواب پا شدم کلی جلوی آینه غرولند کردم و بابا واسه اینکه از ناراحتیم کم کنه گفت : طوری نشده که فکر کن یک خال هندی گذاشتی ! با خودم گفتم عجب خال هندی بیشتر شبیه یک غده است تا خال هندی ! یاد خانوم استاد مون به خیر گاهی که با ما به قول خودش سینیور ها می اومد سلف تا باهم ناهار بخوریم دیگه استاد اخمو نبود یک دوست صمیمی بود که از هر دری می تونستی باهاش حرف بزنی یک روزیادم نیست صحبت از چی بود که مثال جوش صورت رو زد وگفت : این دختر خانومها که هی می گن فلان چیز رو نخوریم که صورتمون جوش می زنه و کلی خودشون رو به قرص و دارو می بندن ، اصلن موضوع مال خوراکی ها نیست ؛ موضوع از درون آدمه ! وقتی اعصابت ناراحته و کلی حرص می خوری خوب نتیجه اش می شه اون جوشهای کذایی ! اون روز صبح با اون جوش گنده تابلو ، یاد استاد جون و حرفهاش افتادم واقعن در مورد من صدق می کنه ! من همیشه از پوست صورتم تازه می فهمم که درونم چه غوغایی ! گر چه زشت شدن صورتم جنبه بد قضیه است ولی جنبه خوبش هم اینه که یک کم به خودم میام و می گم ولن کن بابا ! این همه خودم رو سر هر مساله ای این همه اذیت کنم که چی ؟! بعد خودم به خودم دلداری می دم و به قول دوستی سعی می کنم روانم روسالم سازی  کنم :D

نوشته شده توسط اعظم در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت | لینک ثابت |

حرفهای امروز همکارا بسیار شنیدنی و در عین حال دردناک بود ! یکی از خانومهای همکار به  یکی دیگه گفت : اگه واسه گزینش رفتی مثل من خنگ نباشی ها ! با مانتو نری ! حتمن چادر بپوش ! در جوابش اون یکی گفت : حالا بالاخره که قرارداد رو بستی ، گفت : چه کاری چه قراردادی 2 ساله تمامه که جیگرم رو از حلقومم بالا کشیدن ، تازه به خاطر اینکه اون کسی که جای من بعد از این همه دوندگی هام گرفته بودنش ؛ خودش انصراف داده وگرنه بعد از دو سال برو و بیا  و گزینش و ..... کار بی کار !

یکی دیگه از خانومها که تازه ازدواج کرده گفت : من و خانم فلانی تصمیم گرفتیم از ترم جدید چادر بپوشیم ، وقتی اوضاع اینطوری و کلی از نظر کاری به شدت تحت ذره بینیم چادر بپوشیم بهتر از این هست که بیکار بشیم ! ولی خوب بدیش این هست که من تازه ازدواج کردم و حالا همه فکر می کنن شوهرم مجبورم کرده چادربپوشم !

پ ن : هر چی فکر کردم و با خودم کلنجار رفتم نتونستم بگم کارشون ریا است ریا . کار و ظاهر فریب اونهایی هستن که آدمها رو از روی ظاهرشون استخدام می کنن و ترفیع می دن ، ریا.کار اونهایی هستن که تو رو با تخصصت اون هم بعد از سالها تحصیل در بهترین دانشگاههای دولتی فقط با معیار های کوته بینانشون اندازه می گیرن ! ریا کار اونهایی هستن که تو این شرایط بد اقتصادی  با اینکه سالها زحمت کشیدی و درس خوندی اما به جرم مانتو پوشیدن یا تیغ زدن ریشت برای همیشه خونه نشینت می کنن و خانوم و آقازاده نور چشمی بی سواد و بی تخصص  رو  جات می شونن ! حالا هر جا این کار رو می کردن به جهنم ولی جایی مثله دانشگاه اون هم در مورد کسایی که می خوان یک عده دیگه رو تربیت کنن دیگه واقعن فاجعه است !  

 

نوشته شده توسط اعظم در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت | لینک ثابت |

در یکی از برنامه های صبحگاهی اردشیر رستمی رو دعوت کرده بودن مابین صحبت ها اردشیر رستمی گفت : همیشه نباید یکی از عاقلانه ترین و زیبا ترین حرفهای دنیا رو از زبان فلاسفه و اندیشمندان و متفکرین شنید گاهی حتی یک کودک حرفی رو می زنه که آدم رو به شدت تکون می ده و اینطور بیان کرد که زمانی در شیراز با پسر بچه ده ساله ای صحبت می کرده و اون پسر بچه گفته بوده : " عمو اینکه می گن حرف مرد یکی ی ! به نظرم غلطه واسه اینکه اگرحرف مرد اشتباه بود چی ؟! اون وقت باید حرفش رو عوض کنه و بگه اشتباه کردم ! " و اردشیر رستمی با تاسف گفت : اون بچه این موضوع رو فهمیده ولی ممکنه خیلی از ما آدم بزرگا اینو متوجه نشدیم ....

خلاصه اینکه از همه حرفهای این آدم یاد گرفتم و لذت بردم گر چه قبل از این کاریکاتورهاش رو دوست داشتم ولی نمی دونستم شعر هم می گه و چه شعر های زیبایی !

نوشته شده توسط اعظم در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت | لینک ثابت |

در تاکسی از شهری به شهر دیگه می رفتم ، من جلو بودم و سه مرد هم عقب . مرد وسطی انگار که راننده رو بشناسه کمی پرس و جو کرد و کمی آشنا از آب در اومدن ! راننده گفت : کجایی ؟ چیکار می کنی ؟ مسافر : ساکن شهر ح هستم و شغل آزاد دارم و خلاصه از زندگیش گفت و اینکه اومدم اینجا زنم رو طلاق بدم ! راننده : واسه چی ؟ مسافر : الان 7 سال هست که از هم جدا زندگی می کنیم اون شهری که من ساکن هستم زنم بعد از ازدواج حاضر نشد با من بیاد دو سه سال باهم زندگی کردیم و دو تا بچه داشتیم که من رفتم شهر ح و اون نیومد که نیومد . راننده : این همه سال چطوری تنهایی بدون زن و بچه هات موندی ؟ مسافر : تنها نیستم دوباره زن گرفتم و یک بچه هم از این دارم ! راننده : آهان تعجب کردم چطوری این همه سال یک شهر دیگه و اون هم تنها ! مسافر : خوب می دونی چیه زن گرفتن تو ایران از هر کار دیگه ای آسونتره ! من هنوز یک ماشین قراضه نتونستم بخرم اما تا الان دو تا زن گرفتم ! راننده : ببخشید گر چه ما مجردیم و از شما جوونتر ولی فکر کنم گر چه زن گرفتن آسونه ولی خوب نگه داشتنش سخته !  مسافر مدتی سکوت کرد و بعد راننده پرسید تو این مدت خرجیشون رو هم می دادی ؟ و تا حالا کارتون به کجا رسیده ؟ مسافر : اگر شما تا حالا یک دونه یک ریالی از من گرفتی من هم به اونها دادم ! دادگاه هم شکایت کردم اونها هم رای به نفع من دادن حالا هم می خوام طلاقش بدم و هم بچه هامو ازش بگیرم ! راننده : بچه هات چند ساله ان ؟ یکی پنج  و یکی سه ساله ! راننده : به نظرت گناه نداره بچه هاتو از مادرشون بعد از چند سال جدا کنی ؟ بدشون به مادرشون تو هم که رفتی ازدواج کردی ! مسافر : نه نمی دم می خوام حالیش کنم قدرت با کیه ! البته خوب بهش پیشنهاد کردم بیاد مهریه اش رو ببخشه تا یکی از بچه ها رو بهش بدم ! اما قبول نکرده نه حاضره مهریه اش رو ببخشه نه بچه ها رو می ده گر چه دادگاه به نفع من رای داده و من مهریه اش رو می دم و بعدش هم طلاق دستش به هیچی هم نمی رسه ! راننده : مهریه اش چقدره ؟ می تونی بدی ؟ مسافر : خیلی نیست دو میلیون ! اون رو هم دادگاه قسط بندی کرده ماهی چند هزار تومن بهش می دم و تموم !

پ ن  آره اینها حرفهای مردمی عادی در مکانی عمومی از این کشوره  تازه هنوز لایحه های قانونی حمایت از خانواده تصویب نشده اوضاع از این قراره حالا تصویب هم بشه چی می شه ؟ ! به به تا باشه از این حمایت های بنیان برانداز باشه !!! بنازم به چنین رئیس الدوله ای  و چنین وکیل الرعایای هوشمند و دایه های مهربان تر از مادر ملت ، کاردانانی نکته سنج که گیتی به خود ندیده است ! به کجا چنین شتابان تا تار و پود این جامعه ایرانی را از هم نگسلند دست بر دار نیستند خدایتان جزای خیر عطا کند ! گرچه حقمان است ،  از ماست که بر ماست ، با این نیمه  انتخاب های نورالعینمان اگر چنین بر سرمان نیاید جای تعجب است .

نوشته شده توسط اعظم در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت | لینک ثابت |
 
ليست وبلاگهای به روز شده ليست وبلاگهای به روز شده