روزی با دوستی صحبت می کردیم و او در خلال حرفهایش گفت : یک معما اگر تونستی زود جوابشو بگی !گفت :روزی پدری با پسرش در جاده ای می رفتند تصادف می کنند و پسر به شدت زخمی می شود و به دکتری زنگ می زنند که زود بیا فلان جا پسرت زخمی شده ، گر چه پدر پسر با او در ماشین بوده ، پس دکتر چه نسبتی با پسر داشته است ؟ خیلی فکر کردم بعد از دو سه دقیقه گفتم : آهان مادرش بوده ، دوستم گفت : ببین چقدر ذهن هایمان قالبی شده ، وقتی گفتم دکترتو ذهنت یک مرد اومد نه یک زن درسته ؟ به همین دلیل هم دیر جواب دادی !گفتم : دروغ چرا، آره واقعن همینطور بود ! برام جالب بود چه ذهن قالبی ای داشتم و خبر نداشتم ! انگار باید اول از خودم شروع کنم و بعد به دیگرانی بگم : تو جامعه باید قالبهای ذهنی و کلیشه هایی که علیه زنان هست و در طی سالهای متمادی شکل گرفته رو باید شکست وباید باهاش مبارزه فرهنگی کرد !
می گن جبر جغرافیایی می گن جبر طبقاتی اما کاشکی یکی پیدا می شد و می گفت جبر فک و فامیلی ، جبر قوم و خویشی به نظرتون آدم چطور می تونه از جبر قوم و خویشی رها شه باور کنید جبر جغرافیایی رو می شه یک کاری کرد با یک کمی مهاجرت ! گر چه اون محل تولدت اسمش همیشه باهات هست اما به هر حال یک کاریش می شه کرد ، اون جبر طبقاتی وقت تولد باهاته ولی بعدن با تلاش و بالاخره یک سری کارای دیگه می تونی تغییرش بدی ! ولی فک و فامیلات رو چیکار کنی هم خونها ت رو چیکار کنی ، فوقش رابطه ات رو کم می کنی محدود می کنی اما نمی شه قطع کرد تازه اگر هم برخی مواقع قطع می کنی اونها ول کن معامله نیستن !فکر کنم اون سر دنیا هم بریم این فامیلهای ما تلفن به دست دنبالمون بیان ، آخه یکی نیست بگه شماهایی که همیشه از تلفن زدنها و اومدن هاتون چیزی جز شر در نمی یاد ما نخواهیم شما ها رو ببینیم به کی باید بگیم ....
نمی دونم ما ها که مثلن مسلمونیم تو کتاب آسمونیمون هم هی گفته و هی گفته و هی ترسونده و هی اندرز داده آی ملت از سرک کشیدن تو زندگی بقیه برحذر باشین ، دخالت نکنین ، پشت هم حرف نزنین این همه حرفهای لغو وبیهوده که یک شاهی ( همون واحد پول قدیم )هم نمی ارزه نزنید نمی دونم شاید ملت به جای اینکه بخونن این کار ها رو انجام ندیدن چشاشون چپکی می بینه و گوشهاشون اشتباهی می شنوه که به به چه کار های خوبی همه رو انجام بدین ! که این همه مسرانه این کار ها رو می کنن و ادامه می د ن ...........
حالا من هر وقت می خوام اینجا یک مطلبی بنویسم هی می گم این دفعه دیگه غرغرو ننویسم این دفعه دیگه ننالم ولی مثل اینکه به خرجم نمی ره !
ژوزه کاسترو در کتاب انسان گرسنه چنین معتقد است که : " از نقطه نظر روانشناسی ، تحریک اشتهای جن.سی بر اثر گرسنگی های مزمن به وجود می آید ، در حقیقت یک عمل مکانیکی برای جبران در زمینه ی احساسات است . همه ی روانشناسان متفقن بر این قول اند که در شرایط عادی میان دو غریزه ی خوردن و تولید مثل یک نوع رقابت و مسابقه وجود دارد ، هر بار که زمینه برای ارضای یکی از این دو غریزه کم می شود ، غریزه دیگر به جنب و جوش می آید . از آن جا که گرسنگی مزمن به خصوص گرسنگی پروتئین ها و برخی ویتامین ها معمولن موجب کم اشتهایی به خوراک می شود و غریزه خوردن دچار ضعف می گردد ، در این موارد غریزه جن .سی تسلط و شدت می یابد . این مسائل نه تنها بر طبق تقاضای بیولوژیکی است ، بلکه به خصوص به خاطر نوعی تعدیل های روانی صورت می گیرند . علت شهوت پرستی مبالغه آمیز برخی از گروه های انسانی را که در شرایط کم غذایی مزمن به سر می برند باید در این مکانیسم روانی جستجو کرد . " *
بنابراین کمبود و نارساییهای غذایی به جای آنکه موجبی برای تحدید موالید در کشورهای کم رشد یافته جهان باشد یکی از علل کثرت موالید و جوانگرایی جمعیت هاست . **
* ژوزه کاسترو ، انسان گرسنه ، ترجمه : منیرجزنی ، انتشارات موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران .
** جغرافیای جمعیت ، ترجمه و نگارش : یدا… فرید ، انتشارات دانشگاه تبریز .
پ ن :تعطیلات مهمان یک روستای تاریخی بودیم حالا عکسها و کمی هم توضیح راجع به اون روستا رو در پست بعدی می نویسم .
انار دونه دونه خمی.نی مهربونه بچه ها برید به پیشش گل بریزید به ریشش !
باورتون می شه این شعری بود که در کودکی های من بهمون یاد می دادن و هر روز باید می خوندیم یا اون جمله معروف خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خم.نی را نگهدار رو باید هی تو سرما و گرما که تو صف نگهمون می داشتن با تمام وجود کودکانه مان فریاد می زدیم تا ناظممون ازمون راضی باشه تو وب لاگ یکی از این وبلگ نویسان عزیز دیدم نوشته بود دلم می خواد بچه بشم و مانتو رنگی بپوشم و دوباره برم مدرسه ! یاد اون دوران افتادم و احساس کردم تمام اون ساعاتی رو که در کودکی تو مدرسه بودم یادم نمیاد که کودکی کرده باشم ! کدوم مانتو رنگی ! ما که مقنعه و مانتو مشکی میپوشیدیم ما که وقتی وسط حیات می دویدیم ناظم میومد و بهمون تذکر می داد چرا این همه می دویین دختر باید خانوم باشه نباید که این همه بدو ! الهی بمیرم برای خودم و همه هم نسلی هام ! اونقدر از خدا ترسونده بودنمون که من هر شب با ترس از خدا می خوابیدم ، مادرکم کلی واسم پیرهن های خوشکل و گل گلی می خرید خودشو می کشت ولی من از ترس مدرسه و ناظم نمی پوشیدم هنوز یادم نرفته می گفتم اگه منو بیرون دید چکار کنم و مادرک کلی قربون صدقه می رفت که نه نمی بینه و خلاصه به خرج من نمی رفت که نمی رفت و چقدر بده که کودکی هات همراه با یک انقلاب نو رسیده باشه ؛ همراه با جنگ باشه ؛ همراه با کلی عزیز از دست رفته که خون عزیزات رو واسه خودشون ایدئولوژی کنن و بعد هم چماقش کنن و بکوبنش تو مغز سرت که خوب خوب آموخته هاشون از یادت نره !
نمی دونم این همه ایدئولوژی خاص یادمون دادن پس چرا واسشون نتیجه نداد !
پ ن : از بس که از مدرسه دل خوش داشتم نمی خواستم از اول مهر یاد کنم اما انگار بعضی درد ها رو باید یک جای دنج بزنی شاید آروم تر شی ....
