چند روز است که حسابی سرما خورده ام چنان که انگار هر ا2 ماه سال گذشته و 6 ماهی که از سال 87 می گذرد و هیچگونه سرما خوردگی ای به سراغم نیامده بود همه تلافی اش داره در میاد ، حسابی زندگیم فلج شده ، همه اش در حال خوابیدن و چرت زدنم مثل اینکه مغزمم هم به مرخصی استعلاجی رفته ! رفتم پیش دکتر همان دکتر خانوادگی ، هم او که ازش به عنوان قدیمی ترین پزشک شهر نام می برند او که الان به مرز 70 سالگی رسیده ولی همچنان سالم و سر حال و به روز طبابت می کند هر وقت نیست مسافرت یا هر جای دیگر به هر دلیلی ، اگر مریض باشم با اکراه به مطب دکتر دیگری می روم . داشتم فکر می کردم چرا وقتی پیش او می روم مدت زمان بیماری ام کمتر می شود یا حداقل در دوره بیماری این همه آرامش روحی دارم بله ناشی از اعتماده ، اعتماد چه کلمه زیبایی ! به او وطبابتش اعتماد دارم به آنچه که برایم نسخه می پیچد با دو کلمه حرفش آرام می گیرم و انگار که نیمی از درمان جسم با آرامش روح سالم می شود ، با اینکه پیر شده است و هنوز پزشک عمومی است باز هم همچنان مطالعه می کند و از داروهای جدید با اطلاع است خلاصه که به روز است و می توان با خیال راحت داروهایش را مصرف کرد و نگران اثرات جانبی و تجویز اشتباه دارو نبود . چند سال پیش رفته بودم مطبش قبل از من پیرزنی مریض اش بود وقتی نوبت من شد هنوز بر لب دکتر لبخندی بود رو کرد به من گفت خانوم قبل از شما به من می گه دستت خوبه هر وقت میام پیشت خوب می شم ولی فکر کنم کله ام خوبه نه دستم ! راست می گفت ؛ کله دکتر خوب کار می کرد آن هم در سن بالا !
این موضوع ذهنم رو به سمت و سویی دیگه سوق داد وآن هم مسئله اعتماد بود ، اعتمادی که دیگر در جامعه ما همچون گوهر نایابی شده است که کم کمک در جامعه مان به ندرت پیدا می شود حتی بین دوستان نزدیک ، بین خویشاوندان ، بین همسران ، بین دانشجو و استاد ، بین همشهریان ، بین هموطنان ، بین مردم و دولت …….و این عدم اعتماد چقدر عدم امنیت می آورد چقدر ناامنی روحی می آورد و این ناامنی روحی چه سخت است تحمل اش و چقدر درمانش سخت تر.
