آیا تا کنون چنین
حسی را داشته اید حسی از ناتوانی ، ناتوانی در انجام عملی ، آن هم عمل دروغ گفتن ،
شده است بین دروغگویان گیر کرده باشید واگر بخواهید از مهلکه جان سالم به در برید
باید دروغ بگویید و بلد نباشید . یک روز کاری با خودتان تصمیم بگیرید حالا که مرا
یابو فرض کرده اند و هی دروغ به خوردم می دهند و تو از این که بخواهی همکارانت را
به وضوح به دروغ متهم کنی یا وانمود کنی که دروغگویند و دلش را نداشته باشی نه که
از ترس بلکه از شرم ، از شرمی که همیشه خانواده نامش را مردمداری گذاشته و یادت
داده است . نامش را عدم گستاخی در روابط با آدمهای دیگر گذاشته ، نامش را حجب و
حیا و نامش را نرنجاندن کسی ........... و
بعد برای اینکه از شر دروغ های ریز و درشتشان رها شوی تصمیم بگیری مثل خودشان
رفتار کنی اما اما نتوانی هر چه به مغزت برای جور کردن دروغی در مورد موضوعی فشار بیاوری بعد به زور کلمات دروغ را در ذهنت سر هم کنی و آخر سر همه
آنچه که راست است و دروغ نیست از زبانت جاری شود !
چه بدبختی بزرگی است بین این آدمها بودن و چه
بدبختهای بزرگی هستند این دروغگویان !
چنان دروغگویی جزئی از ذهنشان و گفتارشان شده است که حتی در موارد بسیار غیر ضروری
هم دروغ می گویند حتی در موارد بسیار جزئی هم دروغ می گویند خدا عاقبتمان را با
این آدمها به خیر کند !
آیا تا کنون چنین حسی را داشته اید حسی از ناتوانی ، ناتوانی در انجام عملی ، آن هم عمل دروغ گفتن ، شده است بین دروغگویان گیر کرده باشید واگر بخواهید از مهلکه جان سالم به در برید باید دروغ بگویید و بلد نباشید . یک روز کاری با خودتان تصمیم بگیرید حالا که مرا یابو فرض کرده اند و هی دروغ به خوردم می دهند و تو از این که بخواهی همکارانت را به وضوح به دروغ متهم کنی یا وانمود کنی که دروغگویند و دلش را نداشته باشی نه که از ترس بلکه از شرم ، از شرمی که همیشه خانواده نامش را مردمداری گذاشته و یادت داده است . نامش را عدم گستاخی در روابط با آدمهای دیگر گذاشته ، نامش را حجب و حیا و نامش را نرنجاندن کسی ........... و بعد برای اینکه از شر دروغ های ریز و درشتشان رها شوی تصمیم بگیری مثل خودشان رفتار کنی اما اما نتوانی هر چه به مغزت برای جور کردن دروغی در مورد موضوعی فشار بیاوری بعد به زور کلمات دروغ را در ذهنت سر هم کنی و آخر سر همه آنچه که راست است و دروغ نیست از زبانت جاری شود ! چه بدبختی بزرگی است بین این آدمها بودن و چه بدبختهای بزرگی هستند این دروغگویان ! چنان دروغگویی جزئی از ذهنشان و گفتارشان شده است که حتی در موارد بسیار غیر ضروری هم دروغ می گویند حتی در موارد بسیار جزئی هم دروغ می گویند خدا عاقبتمان را با این آدمها به خیر کند !
جنگ . مقدس نیست ، این بماند که خیلی ها از اسم شهید و شهادت سالهاست که سو استفاده می کنن و نفعش رو می برن هنوز دوران نا امن کودکیهام رو از یاد نبردم روز هایی که در ذهن کوچکم می نشست که شهید آوردن و من با اون سن وسال کم همش تو تشییع جنازه بودم و اطرافم پر از گریه و زاری ، با اینکه 4 سالم بیشتر نبود ولی صورت زیبای عمو رو از یاد نبردم سرباز بود و راهی جنگ ، من دردانه عمو بودم به گفته بزرگترها همیشه سوار موتور همه جا می رفتیم زمانی که عازم می شد و با چه زاری ای ازش جدا می شدم ، عمو کوچیکتره هم 16 17 سال بیشتر نداشت که راهی جبهه شد هیچ جوره نتوتنستن جلوش رو بگیرن که نره ، اون هم می رفت این وسط من و مامان و داداش کوچیکه می موندیم تنها ، و پدری که امروز این برادرش رو خونین و مالین از جنگ می آوردن فردا اون یکی رو. امروز این یکی دچار بیماری خونی وحشتناکی می شد و فردا اون یکی که باید راهی تهران می شد بعد ها بابا از زبان عمو تعریف کرد که گاهی جسد های کشته شده دو طرف جنگ برای چند روز بین دو جبهه باقی می مونده و بوی تعفن می گرفته همین ها باعث خیلی بیماریهای دیگه می شده ، یکی دیگه از خاطراتی که بابا از زبون عمو تعریف می کرد این بود که تو یک عملیات خیلی سخت که به شدت هم ایرانیها تلفات دادن خمپاره ای یکی از همرزمهای عمو رو چنان متلاشی می کنه که تکه ای از جگر اون رزمنده تو صورتش می خوره بعد از اون عملیات اونقدر وضع روحی اش خراب می شه که می فرستنش خونه و بعد از مدتی که حسابی درمان می شه دوباره داوطلبانه خودش برمی گرده جنگ و اون دفعه آخرش بوده و دیگه زنده برنمی گرده ، شنیدن همچین چیزهایی مثله دیدن فیلم وحشتناکی است که به نظر قابل باور نیست ، عمو بزرگه که شهید شد چند ماه بعدش خبر قبولی کنکورش هم می گفتن که اومده بوده ، از دست دادنش واسه من از همه سخت تر بود مامانم تو فک و فامیلهای بابام بهترین یار و یاورش رو از دست داده بود ، عمو کوچیکه شیمیایی شد وسط جنگ ماسکش رو می ده به یک بچه و تموم شیمیایی بدنش رو گرفت برای همیشه ، تو جنگ که کسی به داد کسی نمی رسید تا شد بعد از جنگ نه مثل خیلی ها بود که بخواد به حاطر شیمیایی بودنش استفاده کنه نه چیزی حتی درمانش رو هم هیچ نهادی به عهده نگرفت اون دیگه نمی تونست کار کنه و خرجیشو در بیاره همه اینها هم دلیل داشت برای اینکه عمو واسه کشورش رفته بود ، واسه آ. خوندا که نرفته بود حالا هم حاضر نبود به کسی باج بده رفته بود کلی فحش بار آ. خوندا کرده بود و با اون حرفهاش همه چی تموم شد جانباز 70 درصد به حساب می اومد همه اونها یی که درصدشون از اون کمتر بود خونه و ماشین و حقوق ماهیانه و هزار دنگ و فنگ دیگه نصیبشون شد که البته من اون امتیازات رو هم حقشون می دونم ولی برای عمو خبری نبود و حالا که دیگه تو دهه چهار زندگیش هست هنوز هم بابابزرگ پیر خرجش رو می ده ! بله جنگ یعنی این ؛ یعنی از هم پاشیدن و نابود شدن زندگی ها ، یعنی رو حهای آسیب دیده ای که هیچی درمانشون نمی کنه وشاید تبعاتش تا چندین نسل رو درگیر کنه . هر وقت آژانس شیشه ای رو می بینم یاد عمو کوچیکه می افتم آدم مرده ای که سالها نفس می کشه و از بس که حکومت اسمشون رو تو بوق و کرنا کرد و از اسمهاشون سو استفاده کرد همین مردمی که شاید امنیت اون زمان و این زمانشون رو مدیونشونن تا اسمی از جنگ و جبهه و شهادت میاد انگار که کسی ارث باباشون رو خورده باشه یا کسی حقی رو ازشون ضایع کرده باشه ناراحت می شن و رو بر می گردونن ، گر چه باز هم بهشون حق می دم نه اینکه حق همچین کاری رو دارن نه حق می دم که دلخور باشن حق می دم که احساس می کنن چیزی از زندگیشون داره به این اسم تباه می شه ولی اون که از جون و زندگیش در این راه داده که تقصیر نداره ولی خیلی ها متوجه نیستن !
آری با تمام وجودم به این جمله " جنگ مقدس نیست . " معتقدم .
پ ن : این مطلب رو همین زمانها یعنی اوایل شهریور ماه 87 نوشتم اما هر کار کردم نتونستم بذارمش تو وب لاگ نمی دونم انگار اونقدر در اون لحظه نوشتنش برام تلخ بود که گذاشتنش واسه خوندن عموم هم دردناک بود .