در زمستان طولانی ای که گذشت حتی یکبار هم دچار سرما خوردگی نشدم اما در اولین روز بهار سرما خوردم با خودم گفتم پیش دکتر نمی روم و با آنتی بیوتیک خودم را درمان نمی کنم ، اما نشد که نشد . امروز که چهارمین روز بهار است به شدت از پا درآمده ام چنانکه که صبح پدر و مادر عزیز مرا به زور پیش پزشک بردند گر چه از سرما خوردگی ام ناراحت نبودم برای اینکه تا امروز پایم را از خانه بیرون نگذاشته ام کلن الان دیگر این دید و بازدید ها ی عید که نه از روی صمیمیت و محبت که از روی تکلیف است را دوست ندارم گر چه گلایه فامیلها به راه است ولی سرما خوردگیم بهانه خوبی بوده .
ولی می دانم کم کم برایشان عادی می شود همانطور که آنتی بیوتیک برای بدن من عادی شده است و بدون آن نتوانست از پس یک سرما خوردگی برآید با خودم فکر کردم شاید این عادتها را بتوان در سطح وسیع تر هم دید وقتی به ستم عادت کردی ، وقتی به تسلیم بودن عادت کردی ، وقتی ......
آن وقت است که دیگر اگر ستم نباشد ، خفقان نباشد ، تسلیم نباشد و.... احساس بدی به تو دست می دهد و فکر می کنی چیزی کم است نمی دانم چرا در بهار به این زیبایی و چرا از این حرفها می زنم !
من که از بیماری ام کمال استفاده را بردم و این چند روز چند تا فیلم خوب دیدم شاید در مورد همه بنویسم ویا شاید در مورد بعضی هاشان .

