دلم عجیب گرفته است پدر و مادر راهی سفر شدند ، فکر کنم تا چند ساعت دیگر در زمین مدینه به زمین می نشینن این روز ها خیلی بی تابم بی تاب تر از هر موقع ، وقتی می رفتند بغضم را فرو خوردم مبادا خواهرکم غمگین شود فرو خوردم مبادا مادرکم دلش شور بزند امروز با اون سالهای نوجوانییم که باز این تجربه برایم تکرار می شود خیلی فرق کرده ام به اصطلاح دیگر بزرگ شده ام ! اما دلم هنوز کوچک مانده زود می لرزد زود می شکند زود دلتنگ می شود زود بی قراری می کند زود ..... با اینکه این همه سال واسه درس خوندن از خانواده دور بودم اما انگار عادت نکرده ام شاید هم فرق داشته ، آن موقع من راهی می شدم نمی دانم که مادرکم چه حالی می شده و هیچ وقت به روی خودش نیاورده است اما نه باز هم سفر هایی بدون ما رفته اند اما این گونه نبوده نه نبوده ....شاید نام مکه و مدینه چنین بی تابم کرده است شاید حرفهای بابا چنین برآشفته ام کرده با خواندن آن وصیت نامه اش خیلی خودم رو کنترل کردم که اشکهام قل نخوره و پایین نیاد داداشی هی زد به شوخی و مسخره بازی ولی بابا همچنان به حرفهاش ادامه داد و گفت و اموالش رو به اصطلاح تقسیم کرده که اگر برنگردد و ... گاهی تلنگری از نام مرگ هم تحملت رو طاق می کنه اون هم در مورد عزیزانت ! شاید هم لازم باشه نمی دونم داشتم فکر می کردم اونها که پدر و مادرشون رو در کودکی از دست دادن اونها که خیلی زود یتیم شدن چه درد بزرگی ی ! اصلن فکر کردن بهش رنجم می ده این حرفها یاد یک نوشته ازسوسن شریعتی درهفته نامه شهروند انداختم اونجا که یتیم بودن یک ملت را شرح می دهد و می گه : .... یتیمی یعنی چه ؟ یعنی تکیه گاههای فرهنگی ، اخلاقی ، سنتی و حتی مذهبی خود را از دست دادن . یعنی نداشتن حامی ، حمایت و امنیتی که باور به ازلیت و ابدیت خانواده ، فرهنگ ، قبیله ، طیف و طایفه ، سنت ، آن جاودان همیشگی و ...برای آدمی به ارمغان می آورد .یعنی دیگر نه چتر قانون هست ، نه سقف مذهب ، نه دیوار امن خانواده ، نه خاطره خوش افتخارات ملی ، فرهنگی و خب بی سقف و بی چتر و بی تکیه گاه و بی خاطره خوش ، مثل هر آدم یتیم بی صاحب ، مجبور به حفظ بقا و آن هم به تنهایی ...... ایرانی دهه هشتاد گویا دارد این تجربه بی صاحبی را از سر می گذراند .
فکر کردم هر دو نوع یتیمی انگار سخت و دردناکه ! چه فرزندانی یتیم شوند و چه ملتی یتیم !

