يكي از همكاران عزيزم يا اگربگم استادم برازنده تر هست بعضي درسهاي رشته مطالعات زنان در مقطع فوق رو در دانشگاه آزاد درس مي ده به قول خودش اكثر شاگرداش كارمندان عالي رتبه و پست و مقام دار هستن و اين كارش رو از جهاتي سخت كرده .. از اين جهت كه اونها پست دارن و دستشون بعضي جاها براي تغيير و يا وضع بعضي بخشنامه ها و سياست گذاري ها بازه به قول خودش واسه درسهاي اونها بيشتر از جوونترها كه معلوم نيست در اين بي شغلي كاري گير بيارن اون هم از نوع مملكتي بيشتر مايه مي ذاره خلاصه كه كلي وقت و انرژي صرف اين پير و پاتال ها مي كنه تا كمي افكارشون رو در بخشنامه هاي صادركننده تغيير بده
يكي از همين شاگرداشون در استانداري كار مي كردن و مي گفتن كه انگار چي شده بوده كه اونها بايد يك طرحي براي آموزش و پرورش تصويب مي كردن و اون طرح در مورد برگزاري كلاسها و دوره هايي پيرامون آگاهي از بيماري ايدزبوده كه آقايان به شدت مخالفت كردن و گفتن اينطوري چشم و گوش دانش آموزان باز مي شه !
فكركنيد اينجا چند تا قضيه دردناك وجود داره يكي اينكه چطوري تصميمي در مورد بخش مهمي چون آموزش و پرورش سر از استانداري در مياره ! وديگر اينكه آقايان نگران باز شدن چشم و گوش دانش آموزان هستن در صورتي كه اين حرف شبيه اينه كه اونا سرشون رو مثله كبك زيره برف كردن و خودشون هم نمي فهمن چي مي گن ! يكي نيست بگه بابا همون خدايي كه اين بشر دو پا رو خلق كرده ميل جنس ي رو هم درش قرار داده حالا آيا با نگفتن مي شه حلش كرد ؟!
واقعن با شنيدن همچين چيزهايي احساس مي كنم الانه كه سرم منفجر بشه ! اون هم تصور مي كنم واي اگه سرم منفجر بشه كه مغزم مي ريزه بيرون چه صحنه اي مي شه بعد با خودم مي گم حيف نيست مغزم بريزه بيرون كلي جملات و فكرهاي بديع مي تونم از توش درآرم حالا بي خيال مي شم تا بعد!

