تبليغاتX
از نو


كتاب سمفوني مردگان از عباس معروفي را چند سال پيشتر ها خونده بودم  پارسال كتاب سال بلوا از همين نويسنده رو در كتابخونه خونمون ديدم دادشي خريده بود چند باري تصميم گرفتم بخونم اما به دلايلي منصرف شدم گاهي كتاب ديگه اي تو كتابخونه چشمك مي زد و من رو از اين كتاب دور مي كرد خلاصه هفته گذشته بالاخره خوندمش و بسيار خواندني و خواستني بود !

 

حالا مي فهمم كه چرا معروفي اول كتاب نوشته است كتاب را به مادرم پيشكش مي كنم !

كتاب آنقدر برمن تاثير گذاشته است كه حتي بااينكه چند روز از خواندن كتاب گذشته هنوز هم چيزي در من غليان مي كند كه نمي دانم چيست ؟ شايد از شدت اينكه چگونه يك مرد توانسته كتابي بااين همه ظرافت و احساس از زبان يك زن بنويسد در عجبم  و چه زيبا همه آن احساسها ، ناكاميها ، كاميابيها ، اميدها ، نااميدي ها ، تحقير ها ، رنج ها ، خوشي ها را چنان زنده به تصير كشيده است كه هنوز فكر مي كنم يك فيلم بسيار شفاف ، خوش ساخت با گارگرداني بسيار هنرمند ديده ام . در يك كلام لذت بردم

 

جملاتي از كتاب :

- مگس هاي بيجان آخر فصل را مي گرفت و مي برد بيرون ؛ ولشان مي كرد . گفتم : " چرا نمي كشيشان ، اين همه به خودت زحمت مي دهي ؟ "

گفت : " خوشيمان را به رنج ديگران نمي خريم . "

- دبير ادبياتمان مي گفت : " در سرزمين بي آدم ، دين چه معنايي دارد ؟ هنر هم راهي است براي رستگاري بشر . و مادر گفت : " از همه ي انگشت هاش هنر مي ريزد . "

- مادر مدام مي گفت خوشبخت مي شوم ، و بعد ها به مادر گفتم كه وقتي خدا بخواهد مورچه اي را نابود كند ، دو بال به او مي دهد تا پرواز كند آن وقت پرندگان شكارش مي كنند .

- چرا اينقدر زنها بدبختند كه هميشه بايد انتظار بكشند ؟ چطور يك ازدواج پا مي گيرد و اين مردها چقدر خودخواهند ، انگار مي خواهند جنس بنجلي را بخرند ، هي نگاه مي كنند و پا پس مي كشند .

- هيچ چيز مال خود آدم نيست مگر همان چيزهايي كه خيال مي كند دلبستگي هايي به آن دارد . بعد يكي يكي آن ها را از آدم مي گيرند و تنها يك سر مي ماند ، آن هم برنيزه .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط اعظم  |