<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>از نو </title>
<link>http://didyno.blogfa.com/</link>
<description>ببینیم بشنویم فکر کنیم بگوییم و ........</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 29 Nov 2009 18:50:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>واکسینه در مقابل خداوند </title>
<link>http://didyno.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&quot;اکنون در
مسجدالنبی نشسته ام و مشغول عکاسی از آدمها هستم . در اینجا آدم به احساسهایی در
مورد مردم می رسد و تا حدی به تفاوتهای آدمهای مسلمان در سراسر جهان و مسلمانی شان
پی می برد . یکی از احساسهایی که امروز صبح یک لحظه به من هجوم آورد ، احساسی بود
که در هنگام خواندن زیارتنامه در آدمها دیدم و آن اینکه مردم مختلفی که از جلوی
حرم می گذشتند یا زیارتنامه می خواندند یا مشغول به نماز بودند ، چه عرب سعودی ،
چه پاکستانی ها و هندی ها و بنگلادشی ها ، چه افغان ها و یمنی ها و عرب های
روستایی ، چه تاجیک و ازبک ، همه چهره ای پر از احترام و در حال خشوع داشتند .
چهره ای که به راحتی می شد اثر حضور در مدینه و مسجدالنبی را دید ، این در همه بود
جز ایرانی ها ، ایرانی هایی که انگار به تماشا آمده بودند ، یا به خرید یا.... .
فکر کردم چرا اینگونه ؟ چرا آن احساس دینی و نه خود را به گریه زدن و یقه جر دادن
و خود را به حرم آویختن ، بلکه آن احساس ایمانی در ما نیست ؟ و بعد احساس کردم
مصرف بسیار بالای مذهب در ایران ما را درمقابل خداوند واکسینه کرده است . شاید به
همین دلیل تحت تاثیر قرار نمی گیریم و در ما نشست نمی کند . &lt;span&gt; &lt;/span&gt;اینقدر که دین فروشی و ریاکاری دیده ایم ،
اینقدر که به اسم دین دروغ شنیده ایم دیگر حضور در اینجه هم به راحتی در ما اثر
نمی کند. این را یکبار ندیدم ، اما یکباره فهمیدم .&quot;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ ن : از کتاب سفر به خانه آزاد شده نوشته ابراهیم نبوی ،
صفحه 40&lt;/font&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 18:50:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=didyno&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>didyno</dc:creator>
<guid>http://didyno.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به خانه آزاد شده </title>
<link>http://didyno.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>

























&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سید ابراهیم نبوی از
سفر ش به خانه خدا می نویسد ! و چه زیبا می نویسد در خانه مان دست به دست چرخیده
است و خوانده شده تازه رسیده است به دست مادرو بعد از اونوبت&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;من ! طبق گفته های اهالی خانه کتابی با نگاهی
متفاوت از همه آنان که به خانه خدا رفته اند واز آن سخن گفته اند. بسیار در وصفش
شنیده ام وقتی خواندمش حتمن بیشتر درباره اش می نویسم . &lt;br /&gt;در ابتدای
کتاب پس از صفحه عنوان کتاب آمده است :&lt;br /&gt;این کتاب
تقدیم به همسفرانم &lt;br /&gt;وتمام
کسانی که به زیارت خانه خدا می روند &lt;br /&gt;تا صاحب
خانه را ببینند و تمام آنان که &lt;br /&gt;از رابطه
شان با خدا برای زندگی دنیایی شان &lt;br /&gt;سو
استفاده نمی کنند . &lt;br /&gt;و در صفحه
بعد آورده است :&lt;br /&gt;بایزید !
خدای را در بسطام نهادی&lt;span&gt;                                                                                                                               
&lt;/span&gt;&lt;span&gt;                                                                                                                                                    &lt;/span&gt;وقصد
کعبه کردی ؟&lt;br /&gt;سه گروه
قصد بیت العتیق کنند : &lt;br /&gt;نخست آنان
که پاداش خواهند &lt;br /&gt;دوم آنان
که امر خدا به جا آرند &lt;br /&gt;سوم
آنانکه قصد مشاهده صاحب خانه دارند . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پ ن :
کتاب &quot; سفر به خانه آزاد شده &quot; نوشته سید ابراهیم نبوی ، انتشارات شابک .&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 17:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=didyno&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>didyno</dc:creator>
<guid>http://didyno.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی</title>
<link>http://didyno.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دو ماه گذشته حسابی
کارم زیاد بود گاهی روزها حتی به 10 ساعت کار در روزهم می رسید&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;اصلن فرصت نکردم بنویسم نوشتن که چه عرض کنم
فرصت نکردم زندگی کنم حالا کمی دارم زندگی می کنم اولین جایزه ای که به خودم دادم
این بود که یک کتاب خوب رو واسه خوندن شروع کردم سفر نامه ای از جهانگرد ایتالیایی
پیتر دلاواله تا 50صفحه اولش که خوندم لذت بردم فکر کنم حسابی از نظر روحی و جسمی
نیاز به یک استراحت دارم تلویزیون و اخبارش رو که ماههاست تحریم کردم می خوام یک
مدت هر چه خبر سیاسی هست رو &lt;span&gt; &lt;/span&gt;هم تحریم کنم
حسابی این موضوعات سیاسی ماههای اخیر آزارم داد با خودم فکر کردم اگر بخوام به
عنوان یک شهروند موثر وآگاه تو این جامعه باشم باید از نظر روحی وجسمی سالم باشم
حالا تصمیم گرفتم از زندگی لذت ببرم تا دوباره شادی رو تووجودم به دست بیارم از
آدمهای غرغرو واونهایی که انرژی منفی می دن کمی دوری کنم واسه آدمهای اطرافم ایمیل
های خوشکل و شاد بفرستم دیروز ایمیلی رو دریافت کردم که خیلی منو خوشحال کرد خودم
هم از این حسم تعجب کردم که یک ایمیل تونست این همه به من انرژی مثبت بده شاید
همین حس باعث شد بگم می خوام همچین کاری رو بکنم شاید دیگرانی هم مثل من برای لحظه
ای شاد شوند!&lt;br /&gt;دیروز برای اولین
بارچند قطره بارون بر این زمین تفتیده بارید اونها یی که همیشه بارون عین فواره یا
آبشار بر سرشون می باره نمی دونن چه حسی داره وقتی پس از ماهها و روبه اتمام بودن
فصل رنگارنگ هنوز بوی هوای بارونی بوی خاک بعد از بارون رو حس نکردی خلاصه که این
حس بارونی هم که رسید دیگه زمینه برای لذت بردن از نفس کشیدن ونعمت زنده بودن
فراهم شده راستی ورزش هم هست اون رو هم که دو ماهی است کنار گذاشتم دوباره باید
شروع کنم مطلبم شد مثل نامه هایی که مردم در گذشته می نوشتن و می گفتن ملالی نیست
جز دوری شما ! چه جمله قشنگی ، دوستش دارم همیشه دوستش داشتم ! &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 18:37:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=didyno&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>didyno</dc:creator>
<guid>http://didyno.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هشت خطای فاحش </title>
<link>http://didyno.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;از گاندی
نقل شده که هشت خطای فاحش به خشونت می انجامد : 1)ثروت بدون تلاش ، 2)لذت بدون
وجدان ،3)معرفت بدون شخصیت ، 4)تجارت بدون اخلاق ، 5)علم بدون انسانیت ، 6)عبادت
بدون ایثار ،7)حقوق بدون مسئولیت ، 8)سیاست بدون اصول .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;منبع :
آسیب شناسی&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;اجتماعی ، رحمت ا... صدیق
سروستانی ،انتشارات سمت ، ص 133.&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 12:55:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=didyno&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>didyno</dc:creator>
<guid>http://didyno.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسی از ناتوانی</title>
<link>http://didyno.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آیا تا کنون چنین
حسی را داشته اید حسی از ناتوانی ، ناتوانی در انجام عملی ، آن هم عمل دروغ گفتن ،
شده است بین دروغگویان گیر کرده باشید واگر بخواهید از مهلکه جان سالم به در برید
باید دروغ بگویید و بلد نباشید . یک روز کاری با خودتان تصمیم بگیرید حالا که مرا
یابو فرض کرده اند و هی دروغ به خوردم می دهند و تو از این که بخواهی همکارانت را
به وضوح به دروغ متهم کنی یا وانمود کنی که دروغگویند و دلش را نداشته باشی نه که
از ترس بلکه از شرم ، از شرمی که همیشه خانواده نامش را مردمداری گذاشته و یادت
داده است . نامش را عدم گستاخی در روابط با آدمهای دیگر گذاشته ، نامش را حجب و
حیا و نامش را نرنجاندن کسی&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;........... و
بعد برای اینکه از شر دروغ های ریز و درشتشان رها شوی تصمیم بگیری مثل خودشان
رفتار کنی اما اما نتوانی هر چه به مغزت برای جور کردن دروغی در مورد موضوعی &lt;span&gt; &lt;/span&gt;فشار بیاوری بعد به زور &lt;span&gt; &lt;/span&gt;کلمات دروغ را در ذهنت سر هم کنی و آخر سر همه
آنچه که راست است و دروغ نیست از زبانت جاری شود !&lt;br /&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;چه بدبختی بزرگی است بین این آدمها بودن و چه
بدبختهای بزرگی هستند &lt;span&gt; &lt;/span&gt;این دروغگویان !
چنان دروغگویی جزئی از ذهنشان و گفتارشان شده است که حتی در موارد بسیار غیر ضروری
هم دروغ می گویند حتی در موارد بسیار جزئی هم دروغ می گویند خدا عاقبتمان را با
این آدمها به خیر کند !&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 18:28:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=didyno&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>didyno</dc:creator>
<guid>http://didyno.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسی از ناتوانی</title>
<link>http://didyno.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; آیا تا کنون چنین حسی را داشته اید حسی از ناتوانی ، ناتوانی در انجام عملی ، آن هم عمل دروغ گفتن ، شده است بین دروغگویان گیر کرده باشید واگر بخواهید از مهلکه جان سالم به در برید باید دروغ بگویید و بلد نباشید . یک روز کاری با خودتان تصمیم بگیرید حالا که مرا یابو فرض کرده اند و هی دروغ به خوردم می دهند و تو از این که بخواهی همکارانت را به وضوح به دروغ متهم کنی یا وانمود کنی که دروغگویند و دلش را نداشته باشی نه که از ترس بلکه از شرم ، از شرمی که همیشه خانواده نامش را مردمداری گذاشته و یادت داده است . نامش را عدم گستاخی در روابط با آدمهای دیگر گذاشته ، نامش را حجب و حیا و نامش را نرنجاندن کسی  ........... و بعد برای اینکه از شر دروغ های ریز و درشتشان رها شوی تصمیم بگیری مثل خودشان رفتار کنی اما اما نتوانی هر چه به مغزت برای جور کردن دروغی در مورد موضوعی  فشار بیاوری بعد به زور  کلمات دروغ را در ذهنت سر هم کنی و آخر سر همه آنچه که راست است و دروغ نیست از زبانت جاری شود !                                                                        چه بدبختی بزرگی است بین این آدمها بودن و چه بدبختهای بزرگی هستند  این دروغگویان ! چنان دروغگویی جزئی از ذهنشان و گفتارشان شده است که حتی در موارد بسیار غیر ضروری هم دروغ می گویند حتی در موارد بسیار جزئی هم دروغ می گویند خدا عاقبتمان را با این آدمها به خیر کند !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 18:21:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=didyno&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>didyno</dc:creator>
<guid>http://didyno.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنگ &quot; مقدس &quot; نیست .</title>
<link>http://didyno.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جنگ . مقدس نیست ، این بماند که خیلی ها از اسم شهید و شهادت سالهاست که سو استفاده می کنن و نفعش رو می برن هنوز دوران نا امن کودکیهام رو از یاد نبردم روز هایی که در ذهن کوچکم می نشست که شهید آوردن و من با اون سن وسال  کم همش تو تشییع جنازه بودم و اطرافم پر از گریه و زاری ،  با اینکه 4 سالم بیشتر نبود ولی صورت زیبای عمو رو از یاد نبردم سرباز بود و راهی جنگ ، من دردانه عمو بودم به گفته بزرگترها  همیشه سوار موتور همه جا می رفتیم زمانی که عازم می شد و با چه زاری ای ازش جدا می شدم ، عمو کوچیکتره هم 16 17 سال بیشتر نداشت که راهی جبهه شد هیچ جوره نتوتنستن جلوش رو بگیرن که نره ، اون هم می رفت این وسط من و مامان و داداش کوچیکه می موندیم تنها ،  و پدری که امروز این برادرش رو خونین و مالین از جنگ می آوردن فردا اون یکی رو. امروز این یکی دچار بیماری خونی وحشتناکی می شد و فردا اون یکی که باید راهی تهران می شد  بعد ها بابا از زبان عمو تعریف کرد که گاهی جسد های کشته شده دو طرف جنگ برای چند روز بین دو جبهه باقی می مونده و بوی تعفن می گرفته همین ها باعث خیلی بیماریهای دیگه می شده ، یکی دیگه از خاطراتی که بابا از زبون عمو تعریف می کرد این بود که تو یک عملیات خیلی سخت که به شدت هم ایرانیها تلفات دادن خمپاره ای یکی از همرزمهای عمو رو چنان متلاشی می کنه که تکه ای از جگر اون رزمنده تو صورتش می خوره بعد از اون عملیات اونقدر وضع روحی اش خراب می شه که می فرستنش خونه و بعد از مدتی که حسابی درمان می شه دوباره داوطلبانه خودش برمی گرده جنگ و اون دفعه آخرش بوده و دیگه زنده برنمی گرده ، شنیدن همچین چیزهایی مثله دیدن فیلم وحشتناکی است که به نظر قابل باور نیست  ، عمو بزرگه که شهید شد چند ماه بعدش خبر قبولی کنکورش هم می گفتن که اومده بوده ، از دست دادنش واسه من از همه سخت تر بود مامانم تو فک و فامیلهای بابام بهترین یار و یاورش رو از دست داده بود ، عمو کوچیکه شیمیایی شد  وسط جنگ ماسکش رو می ده به یک بچه و تموم شیمیایی بدنش رو گرفت برای همیشه ، تو جنگ که کسی به داد کسی نمی رسید تا شد بعد از جنگ نه مثل خیلی ها  بود که بخواد  به حاطر شیمیایی بودنش استفاده کنه نه چیزی حتی درمانش رو هم هیچ نهادی به عهده نگرفت اون دیگه نمی تونست کار کنه و خرجیشو در بیاره همه اینها هم دلیل داشت برای اینکه عمو واسه کشورش رفته بود ، واسه آ. خوندا که نرفته بود حالا هم حاضر نبود به کسی باج بده رفته بود کلی فحش بار آ. خوندا کرده بود و با اون حرفهاش همه چی تموم شد  جانباز 70 درصد به حساب می اومد همه اونها یی که درصدشون از اون کمتر بود خونه و ماشین و حقوق ماهیانه و هزار دنگ و فنگ دیگه نصیبشون شد که البته من اون امتیازات رو هم حقشون می دونم ولی برای عمو خبری نبود و حالا که دیگه تو دهه چهار زندگیش هست هنوز هم بابابزرگ پیر خرجش رو می ده ! بله جنگ یعنی این ؛ یعنی از هم پاشیدن و نابود شدن زندگی ها ، یعنی رو حهای آسیب دیده ای که هیچی درمانشون نمی کنه وشاید تبعاتش تا چندین نسل رو درگیر کنه .  هر وقت آژانس شیشه ای رو می بینم یاد عمو کوچیکه می افتم آدم مرده ای که سالها نفس می کشه و از بس که حکومت اسمشون رو تو بوق و کرنا کرد و از اسمهاشون سو استفاده کرد همین مردمی که شاید امنیت اون زمان و این زمانشون رو مدیونشونن تا اسمی از جنگ و جبهه و شهادت میاد انگار که کسی ارث باباشون رو خورده باشه یا کسی حقی رو ازشون ضایع کرده باشه ناراحت می شن و رو بر می گردونن ، گر چه باز هم بهشون حق می دم نه اینکه حق همچین کاری رو دارن نه حق می دم که دلخور باشن حق می دم که احساس می کنن چیزی از زندگیشون داره به این اسم تباه می شه ولی اون که از جون و زندگیش در این راه داده که تقصیر نداره ولی خیلی ها متوجه نیستن ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آری با تمام وجودم به این جمله &quot; جنگ مقدس نیست . &quot; معتقدم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ ن : این مطلب رو همین زمانها یعنی اوایل شهریور ماه 87 نوشتم اما هر کار کردم نتونستم بذارمش تو وب لاگ نمی دونم انگار اونقدر در اون لحظه نوشتنش  برام تلخ بود که گذاشتنش واسه خوندن عموم هم دردناک بود .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 16:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=didyno&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>didyno</dc:creator>
<guid>http://didyno.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنبه رشته مان زده شد</title>
<link>http://didyno.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به به دلمان شاد شد  از اینکه پنبه رشته مان هم زده شد. ما غلط بکنیم کتابهای جامعه .شناسی بخوانیم ما غلط بکنیم از اینترنت مقاله به زبان انگلیسی آن هم از نو اجتماعی اش بگیریم ما سعی می کنیم سر کلاسها به جای علوم اجتماعی از الهیات و عدالت حرف بزنیم تا وقت کلاس تمام شود بعد به دانشجو ها می گوییم شما کتابهای دینی دوره دبیرستانتان را هم برای  درس امتحان نظریات جامعه شناسی بخوانید و مرور کنید سر امتحان به جای عقاید ملهدانه و مفسدانه آن مارکس خدانشناس وآن وبر سرمایه دوست و آن هابرماس منتقد یاوه گو که هی می گوید گفتمان گفتمان و آن گرامشی پدر سوخته که هی دم از هژمونی می زند و آن ماکوزه که می خواهد انقلاب .مخملی خود را با جوانان و زنان به پیش برد و آن بوردیو بی لیاقت که با آن همه کلمات قلمبه سلمبه و هزار من کاغذی که  سیاه کرده  می خواهد مردم را به داشتن کتاب و مجله و فیلم و سینما رفتن و موزه رفتن تشویق کند و اسمش را می گذارد سرمایه ، آن فمینیستها.ی مفسد اخلاقی  را بگو که می خواهند به بهانه دفاع از حقوق زنان فساد را ترویج کنند آن پارسونز پدر سالار را بگو که می خواهد کمی ما را با حرفهای خوبی چون ماندن زن در خانه  گول بزند واز طرف دیگر هی به این ایدئولوژیهای جامعه. شناسی نظم می دهد و قوتش می بخشد فکر کرده ما گولش را می خوریم ! آری به جای همه این چرندیات ما چیز های دیگری به دانشجو ها ، به نسلهای آینده و به بچه های این سرزمین یاد خواهیم داد تا متهم  به ترویج تفکرات غربی نشویم  ما به آنها از عدالت خواهیم گفت اما عدالتی که با گرفتن حق مظلوم از ظالم به دست آید ما به آنها انتقاد را خواهیم آموخت  انتقاد منصفانه ، ما به آنها تحمل و مدارا را خواهیم آموخت گوهر گرانبهایی که این روز ها کم یافت شود  ما به آنها تفکر را خواهیم آموخت  فکر کردن و هر چیزی را چشم و گوش بسته نپذیرفتن ما به آنها انسان بودن را خواهیم آموخت  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید بتوانند جلوی تدریس نظریات غربی را بگیرند اما آیا می توانند بگویند فکر نکنید ، انسان نباشید ، در دلتان آرزوی عدالت و آزادی نکنید آری در ذهنها و دلهایمان فکر می کنیم آرزو می کنیم و روزی خواهد رسید که جامه عمل بپوشد هر آنچه انسانی ، اخلاقی و نیکی است .   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنچه جامعه.شناسی را چنین ترسناک می کند نه در جامعه ما بلکه در همه کشور هایی که قدرت طلب اند و آزادی بیان را بر نمی تابند همین نوک تیز انتقادی اش است و بدیهی نشمردن هر انچه هست  !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 15:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=didyno&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>didyno</dc:creator>
<guid>http://didyno.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شمشیر ها را غلاف کنیم </title>
<link>http://didyno.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;شوهر دوستم مهندس معدن است و خوب در معدن کار می کند : می گفت : رئیسشان زن است و تمام بخش ، مرد . خوب برای مدیریت هم کمی دستورات و و کنترل لازم است اما آیا مرد ایرانی در جامعه  مردسالار ما حالا گرچه همه از نوع مهندسش هم  باشند تاب و تحمل رئیس زن را دارند ؟ شوهر دوست می فرمودند &quot;پشت سر این خانوم او را با چنان القاب رکیک و زننده ای صدا می کنند من که مرد هستم احساس شرم می کنم و هر چه بهشان می گویم مگر خارو مادر از خودتون ندارید و حخالت بکشید اما کو گوش شنوا !من که اشکالی و رفتار نا مناسبی ندیده ام اما به صرف زن بودنش مورد غضب همکاران نا محترم بنده  است &quot; . خوب این همه ذکر خاطره و روده درازی کردم که بگویم آیا این بدعت رئیس الدوله در آوردن وزیر زن آن هم از نوع آجر .لو با همه ضد حقوق  زن بودنش آیا نمی تواند این روحیه عدم پذیرش زن در ارکان بالای قدرت و مدیریت را بشکافد و پذیرشش را برای آیندگان هموار کند به نظرم اگر وزیران زن هر چقدر هم گند بزنند ، بی سوادیشان از بقیه وزرای همکار شان که فقط جنسیتشان مرد است بیشتر نیست ! پس شمشیر ها را از غلاف برای گردن زدن چنین ایده ای بیرون نکشیم .  به شخصه که فکر می کنم اگر یک نفر بتواند این بدعت را بگذارد همین احمد نژاد است حالا نامش را هر چه می خواهیم بگذاریم : خودنمایی  در اهمیت دادن به زنان ، باز هم  عوام فریبی ، با ج دادن و .....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 18:00:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=didyno&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>didyno</dc:creator>
<guid>http://didyno.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.....تا به کجا ؟ </title>
<link>http://didyno.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;به راستی که چه خوب گفته است در مورد&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://kazemia.persianblog.ir/&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#3366ff&gt;جامعه بی اخلاق&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt; ما . غیر از مردمانمان که به این بی اخلاقی عادت کرده اند تلویزیونمان دیگر کوس بی اخلاقی خود را خود می زند ! یکی از نمونه های بسیار بسیار کوچکش این جمله است ، مثلن هر وقت می خواهد راجع به مردم چین ، کره یا ژاپن خبری بدهد چنین می گوید &quot;، امروز رئیس جمهور &lt;B&gt;این چشم بادامی ها&lt;/B&gt; چنین گفت &quot; آخر اسم این نحو بیان کردن را چه می شود گذاشت قربان چشم های درشت شما و آن رئیس جمهور مورد قبول تلویزیون شما! آخر باید به که اعتراض کرد اگر بخواهند در جایی از دنیا به جای آنکه بگویند ایرانیها بگویند این کله سیاهها یا این ریشو ها یا  این کلاغ سیاهها ما چه می کنیم و چه می گوییم ما نه به خود نه به هیچ قوم و ملتی احترام نمی گذاریم فقط ادعایمان گوش فلک را پر کرده است وای به حال ما و وای به حال نسلهای آینده این مرز و بوم  .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 12:27:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=didyno&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>didyno</dc:creator>
<guid>http://didyno.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
